X
تبلیغات
رایتل

Pure Love

یک خاطره

علیرضا نمیدونم الان منو یادت هست یا نه، نمیدونم به کجارسیدی و در چه حالی..... ولی من تو رو و شیطنت هات رو خیلی خوب یادمه .....

اون روز رو خیلی خوب یادمه که سر اون ماجرای مربوط وقتی دیدی خیلی ناراحتم از دستش و اشک تو چشام جمع شده اومدی روبروم وایسادی گفتی : ** خانم -ن- ، یه حرف باهات دارم، دوستانه، برادرانه، همکلاسانه، هر طور دوست داری به حرف فکر کن....ولی فکر کن ..... اگر با من نبودش هیچ میلی ، چرا ظرف مرا بشکست لیلی .....**

پ.ن. علیرضا همکلاسی شر و شیطون یکی از مقاطع تحصیلیم بود، و خیلی شخصیت جوکینگی داشت.....وای که چقدر بهش میخندیدیم....

غربتی دیگر

از غربتی به غربتی دیگر رهسپارم .....

انگار تمام زندگیم با غربت و دوری گره خورده ...... و قراره تا آخر عمر دور از خانواده ، غربت نشین باشم ..... 4 سال در غربتی، 13 سال در غربتی دیگر .... و حالا دوباره تا پایان 97 رهسپارم به دیار دور ......

پروسه اداری پیچیده ای پیش رو دارم، فسخ تعهد بورسی که به دانشگاه فعلی دارم، و تعهد و بورس جدید به دانشگاه دیار دور، جایگزین استادی که به تازگی از هیات علمی استعفا داده و میخواد بره خارج از کشور ......

پ.ن. 1. به قشنگی چشمان قشنگتون و به بزرگی قلبهای پر مهرتون ببخشید که این روزها کم مینویسم، دستم واقعا درد میکنه،،،.، عملا از زندگی افتادم.....

پ.ن. 2 . حرف زیاد دارم ان شا الله دستم خوبتر شه میام همه رو می نویسم، رمز هم که دارید

پ.ن. 3 . دل تو دلش نیست .... ! به ظاهر صبور و طبع آرومش اصلا نمیاد..... این روزها دارم زوایای پنهانش رو کشف میکنم و هی سر به سرش میذارم.....

این چند روزه و بدرقه دوست قدیمی

سلام و صد سلام به دوستان عزیز این خونه مجازی

امیدوارم حال همتون خوب باشه و تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه

خب خدمتتون عرض کنم که تعطیلاتی بس طلاییو پرشور پشت سر گذاشتیم که هر لحظه ش کلی خاطره بود.....از روزتولدم کنار رودخونه، تا گشت و گذار با دوست قدیمی توی شهرمون ، و روز تولد مامان خانمی و غافلگیر کردنشون، دور همی هایی که با خانواده دایی دوست قدیمی داشتیم و آشنایی با این خانواده خونگرم و صمیمی ، غروبهایی که با دوست قدیمی میرفتیم جاده ساحلی، مهمونیهای فامیل و عیددیدنی هایی که بخاطر حرفها و حدیثها ازشون فراری میشدم وهمینکه مامان اینا میرفتن بدو بدو به دوست قدیمی زنگ میزدم و قرار جاده ساحلی ست میکردیم، اومدن پدر مهربون و خاله شلر و رفتن دلگیرشون،و قشنگ ترین لحظه ها و روزهای تعطیلات امسال عروسی داداش و دیدارهای  روزانه با عروس و داماد، و اون شبی که رفتیم خونه عروس و داماد وعروس کدبانوی خوشگل مون ما رو نگه داشت واسه شام و زنگ زدیم دوست قدیمی هم اومد و تا نزذیکی های صبح دور هم نشستیم حرف زدیم و خندیدیم ، و بلاخره رفتن دوست قدیمی به دیار دور .... که انقدر دلگیر بودم که خدا داند.... و وقتی تا جاده ساحلی باهاش رفتم برای بدرقه ش، بدون توجه به حضور دوستش، گوله گوله اشک ریختم و هی بهش گفتم چرا میخوای بری حالا کلی از تعطیلات مونده و لحظه آخر فلشی که ترانه های مورد علاقه م روریخته بودم بهش دادم گفتم تو راه گوش کنین حوصله تون سر نره این همه راه تا دیار دور میخواین برین وباز گوله گوله اشک ریختم و بازگفتم ولی خیلی زود داری میری  ... که البته بخاطر کار اداری که تهران داره قول داده بزودی میاد تهران و دوباره میبینمش.... طفلک میگفت دختر جون اذیت نکن دیگه بخدا از تمام خانواده ت شرمنده م انقدر زحمت دادم، در دیزی بازه حیای گربه کجاست بیشتر از یک هفته ست میخوام برگردم دیار دور با اصرار منو نگه داشتین دیگه واقعا خجالت میکشم از خانواده ت،  و وقتی از بدرقه ش برگشتم انقدر ناراحت و دلگیر بودم داداش و عروس مون اومدن باهم نهار بریم بیرون تا یکم حال و هوام عوض شه، اما همینکه سوناتای سفید میدیدم عین بچه ها جیغ حیغ راه مینداختم که عه مثل ماشین دوست قدیمی و بقیه غش غش میخندیدن black eye1 smiley....البته هنوزم مثل ماشینش میبینم جیغم درمیاد big smile2 smiley 

امروزم که رفتیم با خانواده عمه کوچیکه سیزده رو درکردیم، و هر از گاهی هم انلاین میشدم تلگرام ، آمار دوست قدیمی رومیگرفتم، (فضول هم خودتونیدbig smile2 smiley )  که گفت با خانواده داداشش رفتن سیزده رو در کنن ، و البته یه سوتی ریز هم دادم، خواستم ازش بپرسم سبزه گره زدی ،زبونم نچرخید گفتم علف گره زدی ؟! black eye1 smiley طفلکم گفت مگه بزم که علف گره بزنم جانم؟؟؟؟  و بسی ضایع گشته و خجالت کشیدم ازاین سوتی که دادم  

القصه که بدین سان تعطیلات امسال هم به خوبی وخوشی گذشت و یک عالمه خاطره عالی ازش موند وانشا الله اخرهفته عازم دیار غربت میشم و دوباره روزازنو روزی ازنو...

ونقطه عطف تعطیلات امسال مطالعه دو کتاب "محدودیت صفر، و حضور در وضعیت صفر" بود که توصیه میکنم حتما بخونید، برای من که تجربه شگفت انگیزی بود و خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم،حتما بخونید.

فعلا تا پست بعدی

اینم تقدیم به عزیزانی که منو در این خونه مجازی تنها نگذاشتن و خواهرانه کنارم هستن، رافی جون، طیبه جون، فرشته جون ، میتراجون و دیگر دوستانی که رهگذرانه میان ومیرن

من 35 ساله ....!

35 سالگیم رو ساعتی پیش در ابتدای صبح، پارک ساحلی کنار رودخونه قشنگ و خروشان شهرمون، در حالیکه تابش نور طلایی خورشید زیباییش رو صد چندان میکرد، کنار اعضای خانواده و یکی دو نفر از جوونهای هم سن و سالم تو فامیل ، و البته دوست قدیمی و خانواده داییش که در این سفرش باهم آشنا شدیم  ، شروع کردم balloons smileyتولد متفاوتی بود .... صبح کنار رودخونه .... بوی نای آب ، صدای خروشش، نور طلایی آفتاب، نسیم ملایمی که از سطح آب می وزید، و البته افراد متفاوتی که امسال حضور داشتن، همه چیز رو تازه، نو ، متفاوت و دوست داشتنی تر کرده بود.

35 سالگیم رو در حالی آغاز کردم که کوله باری از تجربیات جدیدتر و با ارزش که به قیمت تمام سالهای اوج جوانیم و شور و شادابیم بود، با خودم داشتم.....با نگاهی کاااااملا متفاوت به زندگی و وقایعش.... خیلی بزرگتر، خیلی پخته تر ، و خیلی جسورتر و خونسرد تر از سالهای قبل ....

35 سالگیم رو در حالی آغاز کردم که یاد گرفتم بیش از هر چیزی و پیش از هر چیزی جسور و شجاع بشم و تا وقتی که هر لحظه خودم رو در آغوش خدا میبینم از رسیدن به هر چیزی که ایده آلم هست اطمینان داشته باشم ، و ایمان داشته باشم که در آغوش خدا تمام دنیا به نفع من است....یاد گرفتم جسورانه چشم رو هر چیزی که نادلخواهه و آزارم میده ببندم و در راه رسیدن به خواسته ها و ایده ال هام از هیچ چالشی نترسم چون همیشه پشتم به نیروی عظیم خدا گرمه ....

35 سالگیم رو خیلی متفاوت از سالهای قبل آغاز کردم ..... متفاوت اما دلپذیر و دوست داشتنی ....!

35 سالگی عزیزم، دوستت دارم ....

پ.ن. باارزش ترین و دوست داشتنی ترین هدیه امسالم، هدیه غافلگیرانه ی دوست قدیمی بود که با دیدنش پرت شدم به 14 سال پیش ..... قدیمی عزیزم،همین حضور تو در این روز باشکوهترین هدیه بود کاش با این همه محبتت شرمنده م نمیکردی

خب من با اجازه برم با دوست قدیمی و جوونهای فامیل اندکی کنار رودخونه زیبا قدم بزنم....

تصمیم جمعه...

بلاخره از اون برزخ لعنتی به هر سختی و مشقتی بود خودم رو بیرون کشیدم و تصمیمم رو گرفتم....اصلا آسون نبود ولی خوشبختانه تونستم از پسش بر بیام...

صبح زنگ زدم به پدر مهربون, گفتم خودتون تنها بیاید با خاله شلر, نمیخوام دکتر رو ببینم ... 

پدر مهربون سکوت غمگینی کردند پشت خط .... اولین بار بود توی این مدت که دکتر خطابش میکردم.... تا قبل از امروز همیشه میگفتم اقای یار....

وقتی اومدن جز اولین حرفهایی که پدر مهربون زدن این بود که گفتن وقتی ازت شنیدم که گفتی دکتر, اون یک ذره امیدی که داشتم شاید این مسائل بین تون حل بشه از بین رفته و به شلر گفتم بیشتر از این اینجا موندن فایده نداره باید برگردیم سنندج....

هردوشون چشماشون اشکی و چهره هاشون تکیده بود .... غم تو تون صداشون به وضوح بود...

به من اما خوش گذشت, من در کنار دو عزیز بودم که قلبا دوستشون دارم و تا همیشه در قلب من هستن حتی اگه ارتبادک رو باهاشون قطع کنم.. 

تا تونستم نگاهشون کردم..... میخواستم تک تک لحظه های باهم بودن رو به خاطر بسپرم شاید این اخرین باری باشه که این دو عزیز نازنین و مهربون رو میبینم....

سعی کردم ناراحتیم رو پیششون به رو نیارم تا با خیال اسوده تری از شهرمون برن...

سعی کردم از دکتر و خاطراتش هیچی نگم تا بابت ناراحتی من غصه کمتری بخورن و قلبشون اروم تر باشه...

دو سه باری دکتر بهشون زنگ زد.....نخواستم حتی صداشو بشنوم ...

اگه باهاش حرف میزدم همه چیز تازه میشد همه چیز شروع میشد.... نمیخواستم حتی صداشو بشنوم ....

تصمیمم رو گرفته ام....

میخوام به خاطرات بسپرمش...میخوام بخاطر احترامم بخاطر لیاقت و عزت نفسم به خاطرات بسپرمش ....نمیخوام ببینمش, نمیخوام صداشو بشنوم, نمیخوام باهاش حرف بزنم....

شاید فردا برگردن سنندج ....

دوست قدیمی ولی هست .... 

1 2 3 4 5 ... 14 >>