یک عاشقانه ی آرام

این روزهای شلوغ

سلام و صد سلام به عزیزان دلم

مرسی از همه دوستان عزیزی که این مدت پیام دادن و سراغ گرفتن

این روزها به شدت سرم شلوغه ، مثلا خیر سرم ترم تموم شده ، ولی روزهای من شلوغ تر شده .....

برگزاری ورک شاپ های تربیت مدرس از یک طرف، شروع ترم تابستون از شنبه از یک طرف، جلسات پشت هم وزارت و مسئولیتهاش از یک طرف .... خلاصه نمیدونم کی به کدوم کارم برسم.

عشق قدیمی هم بدتره من حسابی سرش شلوغه ، امتحان جامع گرفتن و باید اعلام نمره کنن، دفاع دو تا از دانشجوهاش نزدیکه ، تصحیح برگه های پایان ترم و اعلام نمره شون، برنامه ریزی کلاسها و برنامه کاری اساتید برای ترم مهر، تجدید چاپ دو تا از کتابهاش و ادیشن جدیدشون....

حتی بعضی روزها فرصت تلفن زدن با هم رو نداریم و شب که هر کدوم رفتیم خونه خسته و کوفته میشینیم به صحبت کردن، پریشب که او داشت حرف میزد من پشت تلفن خوابم برد

خلاصه روزهای گرم تابستونی مون داره پشت هم با کار و مسئولیتهای مختلف میگذره ، قطعی برق و گرمای هوا هم که جای خود دارد ....

خب من با اجازه تون برم که جلسه مون داره شروع میشه.

امیدوارم بتونم این روزها یه پست مفص و کلی خاطره براتون بنویسم.

دوستتون دارم و دستهای گرم و پر از محبتتون رو به گرمی میفشارم.

دالان بهشت ......

پستی که غزل عزیز توی وبش نوشته بود منو پرت کرد به سالها پیش و کتابهایی که میخوندم ... یاد کتاب دالان بهشت افتادم ..... وقتی اون کتاب رو اولین بار خوندم تازه ماجرای جدایی و برهم خوردن نامزدی من و عشق قدیمی پیش اومده بود ..... چه شبها که تا دیر وقت پا به پای کرکتر اصلی داستان اشک ریختم.... و چه وقتها که آرزو کردم کاش من هم مثل مهناز که بعد از سالها به محمد ش رسید ، -حتی پس از سالها - به عشق قدیمیم برسم.....

امروز دوباره یاد اون رمان افتادم .... و یاد شباهتهایی که با  داستان زندگیم داشت.... رفتم سراغ کتاب .... و بازش که کردم اون صفحه ای که مهناز پس از سالها محمد رو میبینه، اومد جلو چشممم....و یکبار دیگه پا به پای مهناز اشک ریختم ........ این بار اما اشک شوق........

به بخش هایی از این کتاب دعوتید :

وارد هال شدم و مثل برق گرفته ها خشکم زد....فکر کردم اشتباه میبینم....نمیتوانستم باور کنم درست میبینم....محمد روی مبل روبروی برادرم امیر نشسته بود....

انگار همه ی صداها وصورتها رو جز صورت محمد از پشت مه غلیظی میدیم. هرکاری میکردم نمیتوانستم خودم را جمع و جور کنم. چشم هایم بی انکه مژه برهم بزنم درچشمهای محمد خیره مانده بود ... (دقیقا حال و روز من بود وقتی که بعد از 13 سال خیلی ناگهانی عشق قدیمی رو دیدم ....)  

باورم نمیشد محمد بود...اینجا ! روبروی من با همان چهره مردانه و معصوم با همان چشمان مهربان و گیرا ....چشمهایی که حالا قدر مهربانی اش را میدانستم و "چهره ای که سالها آرزوی دیدنش را داشتم. آرزویی که جز من و خدای من هیچ کس از آن خبر نداشت "..... (آخ که انگار نویسنده کتاب یا من بودم یا من رو میشناخته ! )

.

.

.

.

چشمانم را بستم و با بسته شدن در اتاق ، در تنهایی و سکوت ماندم....چشم هایم می سوخت... و اشک بی اختیار بر گونه هایم جاری بود...بعد از سالها میدیدم اشک نه قطره قطره که سیل وار ...صورتم را خیس میکند....غلت زدم و صورتم را توی بالش فروکردم تا صدای ترکیدن بغضی که داشت خفه م میکرد ، صدای هق هق درماندگی ام بیرون نرود...قلبم می سوخت و آتش میگرفت و سیل اشک های بی اختیارم حتی ذره ای از تلخی آن آتش نمی کاست....از فشار ناخن هایم به کف دست هایم که برای خفه کردن صدایم مشتشان کرده بودم حس میکردم دست هایم آتش گرفته و می سوزد... شقیقه هایم از فشار دردی که مثل پتک به سرم کوبیده میشد داشت منفجر میشد...توی تاریکی اتاق و لابه لای گریه های بی امانم انگار ناگهان زمان به عقب برگشته بود و من مثل کسی که نامه عملش را جلویش گرفته باشند به گذشته پرتاب شدم....به ده سال قبل.......

.

.

.

.

از این صفحه ها عکس گرفتم و برای عشق قدیمی فرستادم ....زنگ زد.... باهم صحبت کردیم.... لابه لای حرفهاش گفت من هم وقتی دیدمت همین حس رو داشتم....گفت خدا رو شکر که تلخی اون سالها جاش رو داده به شیرینی این روزها ... و حرف زدیم و حرف زدیم ....

و در آخر گفت : چه خوب که هستی....چه خوب که تنهایی هام رو پر کردی.......

یه خاطره از زبون درازی های جوانیم :)

سلام و صد سلام به دوستان عزیزم

مرسی از عزیزانی که نبودم سراغم رو گرفتن و به یادم بودن

خب بریم سراغ خاطره ای از قدیمها

عارضم به حضورتون که تازه با عشق قدیمی کانکت شده بودم. یه درسی داشتیم به اسم ترجمه متون ساده که استاد اون درس خانمی حدودا 30 ساله بود و اخلاق خاص خودش رو داشت ، و به هیچ وجه استادوارانه رفتار نمیکرد ! اون ابهت استادی رو نداشت به هیج وجه. مثلا بلند بلند میخندید! زیادی با اقایون صمیمی بود ، خیلی با عشوه حرف میزد و خیلی دوست داشت ازدواج کنه طفلک

یه همکلاسی آقا داشتیم اهل جنوب ایران که بین پسرهای گروه جز خوش تیپها و خوشگلها به حساب می امد و این خانم خیلی اون پسره رو دوست داشت تا حدی که بچه های گروه پشت سرشون حرف انداخته بودن.  و حرفها پخش شد و پخش شد تا به گوش استاد رسید.

یه روز استاد اومد کلاس و شروع به گله کرد که شماها جای بچه های من میمونین و 10 سال از من کوچیکترین و این حرفها چی بوده گفتین و .... خلاصه گفت و گفت یه هو رسید به اینجا که اره من چون مجردم پشت من حرف انداختین حالا اگه من شوهر داشتم هیشکی جرات نداشت پشت من حرف بندازه ..... و زد زیر گریه !

من هم خیلی جوگیر با  ژست روانشناسانه و مادر بزرگانه در حالی که تیریپ نصیحتی برداشته بودم برگشتم گفتم خب استاد شما خودتونم خیلی به دانشجوهاتون رو میدید ! خانم -ص- رو ببینید ایشونم مجردن ولی انقدر محکم و قاطع و جدی ان هیشکی جرات نداره پشت سرشون حرف بزنه.!!!!! پس ربطی به مجردی و متاهلی نداره

وای یعنی این حرفها رو که گفتم استاد ِ بیچاره هنگ کرد ! هاج و واج به من خیره شده بود ! و به فکر فرو رفت گفت اره راست میگی من زیادی رو میدم ....

الان فکرشو میکنم میبینم چرا اون روز استاده هیچی نگفت بهم ؟! چرا در قبال این همه زبون درازی من سکوت کرد بیچاره ؟!     

بعد از کلاس یکی از پسرها در حالی که از خنده ریسه میرفت گفت ببین خانم -ن- من مثل بقیه پسرهای کلاس تو کار چشم و ابرو و قیافه نیستم ، اینا همه به کنار ! من در به در این جسارتتم  واقعا روز زن به تو هیچ ربطی نداره باید روز مرد رو  بهت تبریک گفت

وای همون شب عشق قدیمی زنگ زد گفت دختر چی گفتی امروز به خانم -ح- ؟!  براش ماجرا رو گفتم بعد با استرس پرسیدم چطور مگه؟! چی گفته ؟! گفت خب ایشون مثل من نیست که چیزی بگه ولی امروز گفته که تو سرکلاس اینو بهش گفتی ، بیچاره به شک افتاده امروز اومده میگه من خیلی به دانشجو میدم و مثل خانم -ص- قاطع و جدی نیستم ؟!

بعدها وقتی عشق قدیمی رو تو کنفرانس دیدم ، اولین سوالی که از دانشگاه و اساتید ازش پرسیدم درباره خانم -ح- بود ! پرسیدم ازدواج کرد بلاخره یا نه؟!

پ.ن. من خیلی روم زیاده ، نه ؟!!

به عشق قدیمی میگم اگه یه روزی دانشجوم سر کلاس با خودم این مدلی حرف بزنه با این جسارت ، حقم نیست آیا ؟! پیرو همون مساله که میگن از هر دست بدی از همون دست میگیری 

یک سوال

سلام به روی گل تون

امروز روز سواله ! یعنی چی ؟! یعنی امروزهر کس میتونه یک سوال از من بپرسه 

پ.ن. 1' هر کس فقط یک سوال لطفا

پ.ن.2 سوالهای جزیی و خصوصی رو جواب نمیدم

خب ... بریم ؟!

ببینم سوال اول رو کی میپرسه ؟

بعدا نوشت : خب میبینم که سوالهاتون با هم اوورلپ داره 

پس محدودیت یک سوال رو حذف میکنیم, هر چند تا سوال دوست دارید بپرسید 

صدایم کن ... مرا بیدارکن از خواب غربت .....!

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور
1 2 3 4 5 ... 12 >>