یک عاشقانه ی آرام

از قول عشق قدیمی ....

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور

لحظه نوشت

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور

از شب یلدای 83 تا یوم العباس 96

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور

وصف سالهای دوری .....

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور

داستان زندگی آموزنده دوستم !

سلام و صد سلام به دوستای عزیزم

خوبین ؟ مرسی از حضور گرمتون و کامنتهای پر انرژیتون

یه مرتبه به سرم زد داستان زندگی دوستم رو بنویسم که سرشار از عبرت و آموزندگیه.

من و یاسی (معروف بود به یاسی در بین دوستان، یعنی اسمی بود که خودش برای خودش انتخاب کرده بود، اسم خودش مرضیه بود ) از سالها پیش که مقطع ارشد همکلاسی بودیم ، همدیگه رو میشناسیم.

یاسی از خانواده ای اصیل اما با سطح اجتماعی پایین هست. پدر و مادرش هنوز تو یکی از مناطق قدیمی و میشه گفت پایین شهر مستاجرن با اینکه خواهر بزرگتر یاسی بچه هاش تو رینج سنی 20 هستن. پدرش که تحصیلات پایینی هم داره مستخدم مدرسه بوده و الان که بازنشسته شده مغازه داره. و مادرش هم مثل پدرش با تحصیلات پایین و خانه دار.

یاسی اینا سه خواهرن و برادر ندارن. اون موقع که ما همکلاسی بودیم یاسی تازه از همسرش بخاطر اعتیاد جدا شده بود. و برگشته بود منزل پدرش. پدرش توان مالی قوی نداشت و یاسی برای تامین هزینه هاش وگاها حتی کمک به خانواده ش و هزینه تحصیل خواهر کوچکتر خودش "راضیه" ، تو یه مدرسه غیرانتفاعی درس میداد. خواهر بزرگترش "صدیقه" که از خودش 4 سال بزرگتره دو سال بود که از همسر اولش جدا شده بود و مجددا ازدواج کرده بود و رفته بود شهر دیگری اما پدرشون بخاطر تعصب و  علاقه ای که به نوه 8 ساله اش داشت ، به صدیقه گفته بود تو برو سر خونه زندگیت اما مهناز  (که همسن راضیه بود) رو نمیذارم با خودت ببری زیر دست ناپدری اونم تو شهر دیگری ، با  شرایطی که خودت  شاغلی و برادر شوهر جوون و مجرد هم داری اونوقت باید بچه رو بسپری دست مادر شوهر و عموهای ناتنیش و بری سر کار. و بنابراین مهناز هم به جمع خانواده ی یاسی اضافه شده بود. و طفلک بخاطر جدایی پدر مادرش و دوری از مادر و ازدواج مجددش،  به شدت مشکلات روحی  و روانی دچار بود به حدی که مرتب باید پیش روانپزشک میبردنش و دارو حتی مصرف میکردو حتی سه چهار سال پیش چند بار اقدام به خودکشی کرده بود و هر از گاهی هم به دلیل افسردگی بیمارستان بستری میشه.

درکنار تمام این مکشلات اما ، یاسی به شدت با روحیه و با اعتماد به نفس بود. این مشکلات رو فقط من که دوست صمیمیش بودم میدونستم. و همیشه اونقدر ظاهرش مرتب و آراسته و  مثبت و  با اعتماد به نفس بود و مدام  شو آف میکرد که هیچکس حدس نمیزد یاسی از همچین خانواده ای با این سطح مالی باشه و همچین مشکلاتی داشته باشه.

یاسی آدمی بود با اعتماد به نفس بی نهایت. بسیار مثبت اندیش. و بسیار هم خودش رو دوست داشت وبه خودش احترام میگذاشت. همیشه از خودش و خوبیها و توانایی هاش تعریف و شو آف میکرد و از اونجایی که هر باوری که ادم درباره خودش داشته باشه ، تجلی و نمودش رو  در زندگیش میبینه ، روز به روز به موفقیتها و پیشرفتهای بیشتر میرسید.

ترم اول فوق لیسانس رو داشتیم به پایان میرسوندیم که یاسی عقد کرد. با پسری که از خودش 4 سال کوچکتر و ازدواج اولش بود. بسیار وضع مالی عالی داشت و از زیبایی و بر رو روی خیلی خوبی هم برخوردار بود و همه به اتفاق میگفتن از یاسی سر هست. همسر دوم یاسی بسیار ادم ساپورتیوی بود /هست که به شدت به یاسی افتخار میکرد و همیشه بهش میگفت تو از من قدرتمند تری ، من بهت افتخار میکنم. و تمام تصمیمات مهم زندگیشون به عهده یاسی بود. یاسی هم متقابلا خودش رو به شدت از خانواده همسرش سر میدونست ! حتی از خود همسرش ! همیشه میگفت من از سعید سرم! سعید کجا فوق لیسانس داره؟! سعید کجا از خانواده  فرهنگی هست ! پدر من فرهنگیه اما پدر سعید شغل آزاد داره ! و الانم که جاری ش اومده تو خانواده شون همیشه میگه اگه جاریم از خانواده  تحصیلکرده ای هست و یا پدر مادر ثروتمندی داره ، من هم چیزی از اون کمتر ندارم، من هم دکتری  دارم ،  من هم استاد دانشگاهم ! من ازهمشون سرم. کدومشون استاد دانشگاهه کدومشون دکتری داره ؟! ولی من دارم و هستم. من حتی از سعید هم سرم. و این قبیل باورها...

رابطه من و یاسی تا الان هم ادامه داره و من از نزدیک در جریان زندگیش هستم.

امروز یاسی دانشجوی سال آخر دکتری هست که داره رساله ش رو مینویسه.... بیزنس خودش رو داره و در کنارش یکی از دانشگاههای مطرح تهران هم تدریس میکنه. سالهاست خونه و ماشین خودش رو داره و نظر زندگی مشترکش ، کامل هست و چیزی کم نداره. تو درسش موفقه و از دانشجوهای خوب و قوی دانشگاهشون هست. و بسیار مورد علاقه و احترام اساتیدش هست. همسرش همچنان همونطور ساپورتیو هست و بهش افتحار میکنه و چه  بسا خیلی بیشتر از قبل. با شو آف و ژستی خیلی قوی و محکم از خودش حرف میزنه و با چنان تاکیدی درباره خودش میگه من دکتری دارم، من فلان کنفرانس شرکت کردم من فلان

مقاله رو چاپ کردم که گاهی دوستان مشترکمون میگن یاسی یه جوری از خودش حرف میزنه ما ناخوداگاه این حس بهمون دست میده که وای خوش بحالش  به کجا رسیده که ما نرسیدیم و بعد یادمون میاد که ای بابا ما هم که الان تو همین موقعیتیم و چه بسا موفقیتهامون  بیشتر از یاسی ولی چون این شو آف و محکم بودن رو موقع حرف زدن ازخودمون نداریم حتی توانایی ها و داشته هامون یادمون میره و ناخوداگاه نسبت به یاسی احساس حسرت پیدا میکنیم !

من کاری به ژست و شو آف یاسی موقع حرف زدن از خودش ندارم ، به درستی یا نادرستی رفتارش هم کاری ندارم، اما به یک اصل ایمان دارم : ما همون چیزی میشم که تصورش رو تو ذهنمون درباره خودمون داریم. ما تجلی اون باورهایی رو در زندگیمون میبینیم که در ذهنمون داریم. اگر درونمون احساس واقعی و اصیل لیاقتمندی و ارزشمندی  و عزت نفس رو داشته باشیم ، قطعا روال زندگی مون و اتفاقاتی که برامون میفته بر اساس همین احساسات هست. و همه چیز برامون براحتی اتفاق میفته حتی چیزهایی که به نظرمون محال است براحتی و زیبایی اتفاق میفته.

و من بزرگترین درسی که از یاسی گرفتم همین بوده :  داشتن باورهای خوب درباره خودمون، داشتن احساس لیاقتمندی و ارزشمندی ، احساس اعتمادبه نفس و عزت نفس، مثبت اندیشی ، ومهمتر از همه داشتن احساس لذت درباره خودمون ! از خودمون لذت ببریم ازکاری که میکنیم.

پ.ن. راستی ! یاسی بعد از قبولی دکتری اسمش رو عوض کرد و یه اسم خیلی شیک و پیک وقری فری به قول یکی از دوستان ، انتخاب کرده

 

1 2 3 4 5 ... 16 >>