X
تبلیغات
رایتل

Pure Love

روزهای عجیب

سلام و صد سلام به عزیزان دلم

ان شا الله خوب باشین

یک عالمه حرف باهاتون دارم..... ولی حس گفتنش رو الان ندارم.... خسته م....انگار تمام دنیا رو دوشم بوده....

خیلی روزهای عجیب گذروندم .... سه چهار روز عجیب و باور نکردنی ....

باز آقای یار زده بود به سیم آخر.....

حالا وارد جزییات نمیشم فعلا، فردا اگه یکم انرژیم رو بدست آوردم با یه پست رمزی برمیگردم

رافی جون خواهر ببخش ازت بیخبر بودم این چند روزه ، باور کن هر لحظه به یادت بودم ولی انقدر درگیر و دار یار بودم نشد باهات تماس بگیرم عزیزم، دلتنگت شدم خواهر قشنگم، نمیدونی چه اوضاعی بود، پدر مهربون زنگ میزد قطع میکرد خاله شلر زنگ میزد، قطع میکرد دکتر کیا زنگ میزد، قطع میکرد مامان خانمی زنگ میزد.... یه اوضاع درهمی بود که نگو....خداروشکر که تموم شد....

نظرات (5)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
نوشته: میترا از [ آلمان ]
ژوان جون چند وقته وبتون رو میخونم و این اولین باره که کامنت میذارم.انشاءاله که الان با هم در صلح و صفایید،البته چون تو پست رمز دار اشاره به مشکلی که بینتون پیش اومده کرده بودید نفهمیدم که مشکل چیه ولی عزیزم بدون که زندگی پراز همین بالا و پایینهاست.امیدوارم همیشه حال دلت و خودت خوب باشه
چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت 14:31
امتیاز: 0 0
پاسخ:
میترای عزیز
خیلی خیلی خوش اومدی دوستم
خوشبختم از آشناییت عزیزم
ممنونم از دعای خوبت
ان شا الله بیشتر باهم آشنا شیم و کامنتهات رو بیشتر ببینم رمز هم تقدیم میشه.
کجا موندی دختر جون؟؟؟
بیا و از شیرینی ها بنویس
بنویس که روزهای عجیب تبدیل شد به روزهای شیرین
یکشنبه 24 دی 1396 ساعت 16:58
امتیاز: 0 0
پاسخ:
طیبه جون نوشتم خواهر
نوشته: رافائل از [ ایالات متحده آمریکا ] http://raphaeletanha.blogsky.com
سلام عزیزم. زندگی هامون اونقدر پیچ در پیچ شده که وقت نمیکنیم حال همو بپرسیم.
امیدوارم الان شرایط بهتر شده باشه! این تلفن های مکرر خیلی اعصاب آدمو به هم میریزند. حداقل من که اینطوری هستم. منم این روزها خیلی سرم شلوغ بوده.
شنبه 23 دی 1396 ساعت 15:55
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام بروی ماهت خواهر خوبی عزیزم؟
اره خدا روشکر داره بهتر میشه.
کلی باهات حرف دارم رافی جون، انقدر اون چند روز پیامهات رو میخوندم تا نکته هایی که گفته بودی یاداوری بشه، همش دلم میخواستت ولی چون میدونستم خونه نیستی عامل اصلی تماس نگرفتنم بود خواهر
تلفن ها .... وای اره....مخصوصا که هر کی زنگ میزد می پرسید چه خبر ؟ اوضاع چطوره ؟ پدر مهربون هم که... الهی بمیرم براشون همش میگفتن من از چشمهای تو شرمنده م، من از تو خجالت میکشم .....
حالا برم پست رو بنویسم بخونین...
نوشته: فرشته از [ ایران ]
ای بابا من رو بگو همش میگفتم خداروشکر ژوان جان درحال دل وقلوه دادن به اقای یار هست وخداروشکر به گذشت وگذاره که پیداش نیست چقدر هم خوشحال بودم
شنبه 23 دی 1396 ساعت 14:30
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ای خواهر ....دل و قوه مون کجا بود
حالا الان پست رو مینویسم بخونین از حال دلم باخبر شید ....
منتظریم
شنبه 23 دی 1396 ساعت 08:42
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم عزیزدلم
امروز میام با پست جدید