X
تبلیغات
رایتل

Pure Love

این فرشته های دوست داشتنی ؛)

سلام و صد سلام به عزیزان دلم balloons smiley

امیدوارم حالتون عالی باشه

خب عارضم به حضورتون که ما دیشب هم به اصرار کیا و نیلوفر عزیز موندیم پیششون و امروز صبح هم من رفتم دانشگاه و پدرمهربون به همراه خاله شلر و باران اومدن خونه ی من. غروب که از سرکار اومدم دیدم خونه چه رنگ و صفایی داره چقدر روح زندگی پیچیده تو خونه و چقدر با هر شب تنهایی و سکوتی که باهاش مواجه بودم وقتی از سرکار می امدم خونه متفاوت بود. بوی خورشت خلال دستپخت خاله شلر تو خونه پیچیده بود و حسابی مستم میکرد....باران شیطون هم طبق معمول در حال شیطنت بود و داشت سر به سر پدر مهربون میگذاشت و غش غش میخندید....

سریع رفتم دوش گرفتم و یکم سر و وضعم رو مرتب کردم و اومدم کنارشون نشستم . باران پیشنهاد داد همه دور هم کنار بخاری بشینیم و انقدر رسمی دور از هم رو مبلها نشینیم که خب پیشنهاد عالی بود و ما بسی دلشاد گشتیم. به چهره پدر مهربون خیره شدم.....طفلک چقدر تو این یک ماه شکسته شدن......کلی موهاشون سفید شده بود..... ولی دیگه چشمهاشون غم نداشت.....چشمهاشون میخندید.... و همین یک دنیا من رو خوشحال و آرام میکرد...   خاله شلر هم خوشحال و آرام بودن و دیگه بغض و بیقراری نداشتن. باران هم که همیشه خوشحال و سرمست و پرانرژی، میگفت زن داداش من میدونستم همه چی درست میشه اگه درست نمیشد که داداش با من طرف بود انقدر میزدمش تا کوردی برقصه dance smiley

تا من نبودم پدر مهربون و خاله شلر زنگ زده بودن با مامان خانمی وپدر عبوس صحبت کرده بودن و کلی عذرخواهی کرده بودن و گفته بودن ما انقدر از روی شما شرمنده ایم که واقعا نمیدونیم چی باید بگیم ، و بییشتر از همه شرمنده ژوان هستیم که این مدت نهایت صبوری و گذشت رو به خرج داد و هر کسی دیگه بود صدبار همه چیز رو بهم زده بود اما ژوان صبورانهپای همه چیز وایساد و ما رو شرمنده خانمیش کرد.....ای جونم ای جونم آخه چرا شما انقدر خوبین قربونتون برم من ....؟ clay 2 smiley مامان خانمی میگفتن انقدر اقای پدرمهربون و خاله شلر عذرخواهی کردن که ما واقعا شرمنده شدیم و موندیم در قبال این همه لطف و محبتشون چی بگیم....

خلاصه من داشتم تو اتاق با تلفن صحبت میگردم که پدر مهربون تلفنم که تموم شد صدام زدن گفتن بیا شام ، اومدم دیدم واااااو چیکار کردن خاله شلر .... جای همه خالی ، کلی باسلیقه زحمت کشیده بودن میز چیده بودن و غذاهای خوش اب و رنگ و فوق العاده پخته بودن ، خلاصه همین که نشستیم سر میز صدای زنگ در اومد ، اول تعجب کردم گفتم کیه این وقت شب.... بعد یادم اومد عههههه طفلک اقای یاره  خلاصه اقای یار هم ترگل و ورگل اومدن و بقول کیا خون زیر پوستش دویده

و دوباره گونه هاش صورتی شده  خلاصه داشتم میگفتم کاش کیا و نیلو هم میگفتیم بیان که دیدم باران مشکوک میخنده گفتم چی شده شیطون ؟! گفت هیچی من که همیشه میخندم زن داداش ... خلاصه گفتم برم یه زنگ بهشون بزنم بگم بیان که نیلو جواب نداد زنگ زدم به کیا گفت نیلو رفته دوش بگیره، گفتم بیاین خب بعدش ، گفت فردا هر دومون کشیکیم نمیرسیم و کلی من ناراحت شدم....

خلاصه شام خوردیم دور هم جای همه خالی دستپخت خاله شلر هم که حرف نداره و ما بسی کیفور گشتیم، داشتیم واسه چای بعد از شام حاضر میشدیم که دیدم دوباره زنگ میزنن ! به یار گفتم در رو واکن دستم بنده گفت خونه توئه ها من وا کنم ؟! که من کلی تعجب کردم از این حرفش ولی وقتی در رو باز کردم و نیلو و کیا رو با یه سبد گل و کیک پشت در دیدم فهمیدم چرا یار گفت خودت در رو وا کن ... خلاصه جای همه خالی یه جشن کوچولو بر پا کردیم ،و پدر مهربون و خاله شلر دوباره کلی منو شرمنده کردن و زحمت کشیدن نیم ست طلا صبی اوردن و اقای یار هم دستبند طلای سفید با سنگ بنفش آورده بود که خب رنگ بسیار مورد علاقه من هست و وقتی بنفش میبینم از خود بی خود میشم ، باران عزیز هم تسبیح سنگ بنفش آورده بود  و میگفت میخواستم کلکسیون تسبیح ت کامل شه نیلو و کیای عزیز هم بی نهایت ما رو با هدیه زیبا و ارزشمندشون شرمنده کردن. خلاصه یه مهمونی غیرمنتظره کوچیک برگزار کردن و حسابی من رو غافلگیر کردن. الانم نیلو و کیا رو هرچی اصرار کردیم بمونن پیشمون نموندن و نیلو رفت خونه مامانش اینا گفت منتظرن مامان اینا، کیا هم رفت خونه خودش...هرچی اصرار کردیم تو بمون پیش ما گفت نه دیگه منم برم خونه.

باران هم از خسته از شیطنتهای امشبش زودخوابید و ما نشستیم دور هم با اقای یار و پدر مهربون و خاله شلر  یکم حرف زدیم، و دیگه اونام خسته بودن خوابیدن. اقای یار هم تا یک ساعت  داشت مات و مبهوت منو نگاه میکدر هی میگفت  بیا بخواب فردا باید بری سرکار . هی بهش میگفتم  تو بخواب خب، همینطوری نشسته بود روبروم عین سنجاف با اون چشمهای درشت و مشکیش منو نگاه میکرد ، بهش گفتم بجای اینکه زل بزنی به من، منو نگاه کنی، برو بخواب میگفت باورم نمیشه .... گفتم چی ؟! گفت اینکه اون شرایطی که من بوجود اوردم رو تحمل کردی و هیچی نگفتی و  من روزی هزار بار از استرس اینکه همه چیز رو بهم میزنی و دیگه منو نمیخوای مردم و زنده شدم....هنوز باورم نمیشه دوباره منو پذیرفتی و دوباره تو رو دارم... دیگه دیدم باز داره تراژدی میشه منم حوصله اشک و آه و زاری نداشتم,گفتم بسه تو روقرعان باز شروع نکنیم, بریم بخوابیم, که اقای یار در کمتر از پنج دقیقه خوابش برد ولی من همچنان بیدارم و هی میخوام ذهنم رو از وقایع این مدت دور کنم ولی ناخوداگاه فکرش میاد... و پلکهام روهم نمیفته بس که فکرم درگیره ... اقای یار هم همچین عمیق خوابیده عین خرسهای قطبی در خواب زمستانی

نظرات (9)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
نوشته: میترا از [ ایران ]
ژوان جون یه خبر بده از خودت.انشالا که اینقدر بهت خوش میگذره که نمیتونی پست جدید بذاری
سه‌شنبه 24 بهمن 1396 ساعت 22:46
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی میترای عزیزم
میام با جزییات میگم
هی می اییم هی نیستی
باید بنویسم
"امدیم نبودید"
سه‌شنبه 24 بهمن 1396 ساعت 15:54
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من شرمنده همتونم طیبه جون
روی ماهتون رو می بوسم
عیب نداره
وقتی نیستی به خوشی باشی ایشالا
پنج‌شنبه 19 بهمن 1396 ساعت 00:26
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فدات شم عشقم
دختر خوشگله کجابی تو اخه
بیا پست بدار خانومم
سه‌شنبه 17 بهمن 1396 ساعت 22:27
امتیاز: 0 0
پاسخ:
زیر سایه شمام عزیزدلم
چشم، ببخشید این چند روزه پدرمهربون و خاله شلر بودن، سرم شلوغ بود
میام مینویسم عزیزم
نوشته: رافائل از [ ایالات متحده آمریکا ] http://raphaeletanha.blogsky.com
قربونت بشم، فکرت رو خالی کن! اصلا به هیچ چیز فکر نکن. همین فکر کردن زیادی کار دست ما میده! دیدی من خودم چقدر به همه چیز مشکوکم!
سعی کن از لحظه های خوب زندگیت لذت ببری!
چو فردا بیاید فکر فردا کنیم. از امروزت لذت ببر!
دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت 18:15
امتیاز: 0 0
پاسخ:
وای اره رافی جون.... یک عالمه فکر دارم.... یک عالمه نگرانی و استرس از ادامه راه.....
همش حس میکنم با این رفتارهای اقای یار ، راه سختی در پیش دارم تا رفتارش جا بیفته و خم و چم کار دستش بیاد.... خیلی راه داره تا بزرگ شه ...
ای جونمی تو خواهر عزیزم
چشم عزیزم، حتما، اتفاقا با اون همه ماجرا که از سر گذروندم، الان وقت لذت بردنه
آهااااا بیا وسط.....حالا یاروم بیا دلداروم بیا
نوشته: میترا از [ ایران ]
ژوان جون با اینکه لطف کردین و رمز رو برام فرستادین ولی هیچکدوم از پست های رمزیت رو نتونستم بخونم و همش میگه رمز اشتباهه
دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت 17:05
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عجیبه میترا جون....
دوباره رمز ها رو چک میکنم دوستم
نوشته: میترا از [ ایران ]
ژوان جون خوش باشی عزیزم.خداروشکر که اوضاع و احوالت بهتره.خورش خلال هم نوش جونت و امیدوارم کنار مهمونات حسابی بهت خوش بگذره
دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت 17:03
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی از لطفت قربونت برم میترای عزیزم
نوشته: هستی از [ ایران ]
خداروشکر که همه چی به خیر و خوشی تموم شد.


هدیه ها هم مبارکت باشه. دستشون درد نکنه

خوشبخت باشی خانوم گل
دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت 15:50
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی عزیزدلم
لطفت بی نهایته دوست مهربونم
قربونت برم
هوووووورررررراااااااااا
خدایا شکرت
الهی شکر
خداجون دوستت دارم.می بوسمت
خدا مواظب این دختر چشم آبی من و زندگیش باش.آمین
یکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت 09:03
امتیاز: 1 0
پاسخ:
عزیزمی قربونت برم طیبه ی عزیزم مرس از این همه محبت بی پایانت