X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

یک عاشقانه ی آرام

یه خاطره از دانشجوهام :)

خب اینم یه خاطره از دانشجوهام تقدیم به عزیزانی که درخواست کرده بودن 

خب قبلا براتون گفته بودم که تو 13 سالی که از عشق قدیمی بی خبر بودم ، تنها دلخوشیم کتابهایی بود که نوشته بود ... و اینکه کتابهاش رو تدریس کنم انگیزه ی مضاعفی برای آرزوی استاد دانشگاه شدنم بود. و به این عهد و علاقه م هم عمل کردم ! و از وقتی که فوق لیسانس گرفتم و تدریس در دانشگاه رو شروع کردم ،  کتابهای عشق قدیمی اولین اولویت رفرنس هام بود.

این ترم هم به روال ترمهای قبل چهارتا از کتابهاش رو تدریس کردم. یکی از کلاسهام دو مشخصه داشت. یکی ش صبح بود ساعت 8-10 یکیش ظهر بود 1-3 . اواسط ترم یکی از دانشجوهام بعد از کلاس اومد پیشم گفت استاد میشه من کلاس صبح بیام ؟ از اونجا که کلاس صبحم شلوغ بود و این دانشجو هم جز یه اکیپ بود ! ، پاسیبیلیتی اینکه یکیشون بیاد کلاس صبح بقیه هم بیان ، زیاد بود ، این شد که بهش نه گفتم. یکم نگام کرد گفت استاد...؟ خواهش میکنم .... گفتم نه جونم.  دوباره گفت استاد خواهش میکنم....گفتم نه جونم....گفت خانم دکتر تو رو خدا .... گفتم نه ..... گفت خانم دکتر به دین و ایمونتون قسم تون میدم.....و باز قاطعانه گفتم نه .... و وقتی دید هیچ راهی نداره کتاب عشق قدیمی رو گذاشت رو تریبونم و دستش رو گذاشت رو کتاب و گفت استاد به همین کتاب دکتر قسم تون میدم....

بله دیگه ! نتیجه معلومه !  وقتی استاد رو به کتابی که نویسنده ش عشق قدیمی باشه و استاده هم خیلی روش تعصب داره قسم میدن ، نمیشه نه گفت که .....

یه خاطره کوتاه ؛)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور

کجایین شما ...؟!

کجایین شماها ؟ چرا کامنتهای قشنگتون رو نمیبینم ؟!  فقط زهراجون، سارا جون و طیبه جو کامنت نوشتن ...

رافی جون عروسیش بوده، بقیه کجان ؟ عروسی شما که نبوده احیانا

خلاصه من گفته باشم دوست دارم کامنتهاتون رو بخونم که بازم انگیزه ی نوشتن داشته باشم  ، مخصوصا دوستانی که رمز گرفتن  و یادداشتهای خصوصیم رو میخونن.

مسیر دو طرفه ست دیگه، مگه نه ؟!

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند ... بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم...

همیشه سفارش شدیم به اینکه قدر وقت رو بدونیم و از اوقاتمون استفاده بهینه ببریم... شاید خیلی وقتها و فرصتها رو از دست دادیم و براش غصه ها هم خوردیم اما تاثیر چندانی هم شاید در مسیر زندگیمون نداشته .....اما گاهی وقتها و فرصتهایی رو از دست میدیم که نه تنها تاثیر به سزایی در مسیر زندگیمون داره بلکه تا همیشه حسرت از دست دادنش رو داریم ....

اینو گفتم که بگم شاید الان دیگه هیچکس اندازه من و عشق قدیمی قدر اوقاتمون رو ندونیم.... ما 15 سال رو از دست دادیم....15 سال "حسرت" کلمه ی درد آشنای زندگی هرکدوممون بود....15 سالی که اوج جوانی و شادابی مون بود و میتونستیم بسی لذتها از زندگی مون ببریم.....اون سالها من 21 ساله و عشق قدیمی 28 ساله بود ..... و حالا من 35 ساله وعشق قدیمی 42 ساله .... هر کدوممون تو این سالها به نوعی سختی زیادی کشیدیم .... درسته که جنس سختی هایی که کشیدیم یک جور نبود اما خب بهرحال هر کدوممون آدم سختی کشیده و رنج دیده ای به حساب میایم . یا حالا به تعبیر مثبت تر قضیه فولاد آبدیده ...!  درسته که الان با کوله باری از تجربه ها مسیرمون رو با هم میریم و زندگیمون رو شروع میکنیم ، اما هرکدوممون تو این کوله بار رنج هایی هم به همراه داریم.... حتی رنج های مشترکی هم با همدیگه داریم.....مثل رنج یک فراق طولانی......مثل رنج فراموش نکردن ... مثل رنج سالها زندگی با یاد کسی که دوستش داری اما دستت بهش نمیرسه و ازش خبر نداری....

گاهی آدم گذر زمان رو واسه خودش حس نمیکنه اما اگه از بیرون به قضیه زمان نگاه کنه بهتر متوجه میشه... زمانی  که من و عشق قدیمی باهم بودیم ، دو تا برادر زاده داشت یکی 10 ساله کلاس پنجم و اون یکی یک ساله ...! و الان اونی که کلاس پنجم بود ترم آخر پزشکی رو میخونه و اون یک ساله داره کم کم خودشو واسه ورود به دانشگاه آماده میکنه ....!  و من معنی واقعی 15 سالی رو که از سر گذروندم زمانی فهمیدم که یک عکس سه نفری از عشق قدیمی کنار برادرزاده هاش دیدم که هر کدومشون واسه خودش مردی با حدود 190 سانت قد شده و کنار عموشون وایساده بودن باهاش هم قد بودن ....همون اون دو تا فسقلی ....

همون کوچولویی که وقتی میخندید دو تا دندون کوچولوش عین موش نمایون میشد ... با اون چشمهای درشت و مشکیش ... و الان ...... سال دوم دبیرستان رو به پایان رسونده  و داره واسه سال بعدی ای که کنکور داره برنامه ریزی میکنه .....

و اون پسرک کلاس پنجمی شیرین زبون که عین آدم بزرگها ساعتها میتونست از موضوعات مختلف حرف بزنه و کم نیاره و ارتباط رو نگه داره ، و الان واسه خودش آقای دکتری شده و حسابی به فکر تخصص گرفتنه ....!

زمان میگذره ..... سالها سریع تر از اون چیزی که فکر میکنیم میان و میرن..... و اگه از لحظه های زندگیمون استفاده بهینه رو نبریم ممکنه به حسرتهایی غیر قابل جبران دچار بشیم....

این روزها وقتی با عشق قدیمی حرف میزنیم ، بخش زیادی از مکالمه مون درباره اینه که چیکار کنیم و چطور برنامه ریزی کنیم که از وقتمون بیشترین و بهترین استفاده رو ببریم.... چند روز پیش عشق قدیمی میگفت ما به اندازه کافی حسرت کشیدیم ، امروز روز اگه قدر ندونیم فردا حسرتی دو چندان خواهیم داشت .... و واقعا همینطوره ....ما 15 سال رو از دست دادیم باید مراقب 15 سال بعدی باشیم ...!

قدر وقتمون رو  بدونیم.....قدر عزیزان مون رو بدونیم ....قدر زندگی هامون رو بدونیم .... قدر همه چیز رو بدونیم .... قدر قدمهایی که برمیداریم......چیزهای که میبینیم....صداهایی که میشنویم.....صدای زنگ تلفن مون رو ....  شنیدن صدای عزیزی پشت خط...صدای خنده های عزیزانمون.....شنیدن صدای پیامی که نوشته "سلام خوبی ؟"  اما پشت همین سلام خوبی جدیش -بدون هیچ کلمه ی محبت آمیزی!- یک دنیا عشق 15 ساله نهفته ست ..... حتی چیزهایی که انقدر عادی شدن که شاید به عنوان موهبت به چشم نیان اما مهم  باشن مثل دیدن هر طلوع تازه خورشید ....

قدر بدونیم.....لذت ببریم.....گیر بیخودی ندیم.....شاد باشیم وشادی کنیم و عشق بورزیم ..... تا میتونیم ...... که :

"قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند                     بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم....."

خوشحالی خانم دکتر ص

خانم دکتر ص رو که یادتونه ؟ مدیرگروه و همشهری من ... 

امشب بهشون زنگ زدم.... ناغافل .... وای که چقدر خوشحال شدن .... و با هیجان پرسیدن شماره منو از کجا گیر اوردی؟؟ 

منم شیطنتم گل کرد... گفتم حدس بزنین ....,! 

هر چی تلاش کرد نتونست حدس بزنه .... اسم هر کی رو می برد جواب من نههههه بود.. ! 

خانم دکتر گفت من واقعا دیگه نمیتونم حدس بزنم.... و وقتی گفتم دکتر -گ- عشق قدیمیم ...... خانم دکتر اول مکث کوتاهی کرد.... و بعد زد زیر گریه و بعد کلی از خوشحالی جیغ کشید .... 

بعد که آروم شد گفت  این خوش ترین و شیرین ترین خبر وصالیه که در تمام 42 سال عمرم شنیدم کاش الان اینجا بودی محکم ماچت میکردم .... هر یکی دو جمله یکبار میگفتن نمیدونی چقدر خوشحالم ....نمیدونی از تصور شما دوتا کنار هم چه لذتی می برم ....

کلی یاد خاطرات قدیمی کردیم باهم .... از اون سالها گفتیم.... از ماجرای من و عشق قدیمی گفتیم .... از سختی ای که سالهای فراق پشت سر گذاشتم....از دیدن ناگهانی عشق قدیمی .... از حضور آرام و دلنشینش بعد این همه سال  ... برای همدیگه عکس فرستادیم .... از گذشته و حال و آینده گفتیم .... از فصل جدید زندگی من .... از خوشحالی وصف ناپذیر خانم دکتر که شنیدن دانشجوی قدیمیشون الان خانم دکتر و همکارش شده .... از برق چشمهای عسلی عشق قدیمی ..... و اعتراف خانم دکتر که گفتن من حس کردم این مدت اخیر اقای دکتر یه شادی و آرامش خاصی تو چهره شونه و چشمهاشون دیگه غمگین نیست , اما واقعا یک درصدم فکر نمیکردم علت این شادی تو باشی.....بعد این همه سااال....بعد این فراق طولانی .... انقدرناگهانی سر راه هم قرار گرفتن تون یک معجزه ست و لا غیر .... 


ای خدای بزرگ, ای خدای قادر مطلق بخاطر این وصال شورانگیز متشکرم.... خدایا شور این عشق  نه روز افزون, که لحظه افزون باد... 

خدایا مراقب عشق قدیمیم و شور عشقی که بین مون هست باش....

خدایا شور عشق رو برای هر کسی که طالبه, فراهم کن ....

خدایا .... دوستت دارم ..... دوستش دارم.... مراقبمون باش.... 


1 2 3 4 >>