یک عاشقانه ی آرام

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند ... بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم...

همیشه سفارش شدیم به اینکه قدر وقت رو بدونیم و از اوقاتمون استفاده بهینه ببریم... شاید خیلی وقتها و فرصتها رو از دست دادیم و براش غصه ها هم خوردیم اما تاثیر چندانی هم شاید در مسیر زندگیمون نداشته .....اما گاهی وقتها و فرصتهایی رو از دست میدیم که نه تنها تاثیر به سزایی در مسیر زندگیمون داره بلکه تا همیشه حسرت از دست دادنش رو داریم ....

اینو گفتم که بگم شاید الان دیگه هیچکس اندازه من و عشق قدیمی قدر اوقاتمون رو ندونیم.... ما 15 سال رو از دست دادیم....15 سال "حسرت" کلمه ی درد آشنای زندگی هرکدوممون بود....15 سالی که اوج جوانی و شادابی مون بود و میتونستیم بسی لذتها از زندگی مون ببریم.....اون سالها من 21 ساله و عشق قدیمی 28 ساله بود ..... و حالا من 35 ساله وعشق قدیمی 42 ساله .... هر کدوممون تو این سالها به نوعی سختی زیادی کشیدیم .... درسته که جنس سختی هایی که کشیدیم یک جور نبود اما خب بهرحال هر کدوممون آدم سختی کشیده و رنج دیده ای به حساب میایم . یا حالا به تعبیر مثبت تر قضیه فولاد آبدیده ...!  درسته که الان با کوله باری از تجربه ها مسیرمون رو با هم میریم و زندگیمون رو شروع میکنیم ، اما هرکدوممون تو این کوله بار رنج هایی هم به همراه داریم.... حتی رنج های مشترکی هم با همدیگه داریم.....مثل رنج یک فراق طولانی......مثل رنج فراموش نکردن ... مثل رنج سالها زندگی با یاد کسی که دوستش داری اما دستت بهش نمیرسه و ازش خبر نداری....

گاهی آدم گذر زمان رو واسه خودش حس نمیکنه اما اگه از بیرون به قضیه زمان نگاه کنه بهتر متوجه میشه... زمانی  که من و عشق قدیمی باهم بودیم ، دو تا برادر زاده داشت یکی 10 ساله کلاس پنجم و اون یکی یک ساله ...! و الان اونی که کلاس پنجم بود ترم آخر پزشکی رو میخونه و اون یک ساله داره کم کم خودشو واسه ورود به دانشگاه آماده میکنه ....!  و من معنی واقعی 15 سالی رو که از سر گذروندم زمانی فهمیدم که یک عکس سه نفری از عشق قدیمی کنار برادرزاده هاش دیدم که هر کدومشون واسه خودش مردی با حدود 190 سانت قد شده و کنار عموشون وایساده بودن باهاش هم قد بودن ....همون اون دو تا فسقلی ....

همون کوچولویی که وقتی میخندید دو تا دندون کوچولوش عین موش نمایون میشد ... با اون چشمهای درشت و مشکیش ... و الان ...... سال دوم دبیرستان رو به پایان رسونده  و داره واسه سال بعدی ای که کنکور داره برنامه ریزی میکنه .....

و اون پسرک کلاس پنجمی شیرین زبون که عین آدم بزرگها ساعتها میتونست از موضوعات مختلف حرف بزنه و کم نیاره و ارتباط رو نگه داره ، و الان واسه خودش آقای دکتری شده و حسابی به فکر تخصص گرفتنه ....!

زمان میگذره ..... سالها سریع تر از اون چیزی که فکر میکنیم میان و میرن..... و اگه از لحظه های زندگیمون استفاده بهینه رو نبریم ممکنه به حسرتهایی غیر قابل جبران دچار بشیم....

این روزها وقتی با عشق قدیمی حرف میزنیم ، بخش زیادی از مکالمه مون درباره اینه که چیکار کنیم و چطور برنامه ریزی کنیم که از وقتمون بیشترین و بهترین استفاده رو ببریم.... چند روز پیش عشق قدیمی میگفت ما به اندازه کافی حسرت کشیدیم ، امروز روز اگه قدر ندونیم فردا حسرتی دو چندان خواهیم داشت .... و واقعا همینطوره ....ما 15 سال رو از دست دادیم باید مراقب 15 سال بعدی باشیم ...!

قدر وقتمون رو  بدونیم.....قدر عزیزان مون رو بدونیم ....قدر زندگی هامون رو بدونیم .... قدر همه چیز رو بدونیم .... قدر قدمهایی که برمیداریم......چیزهای که میبینیم....صداهایی که میشنویم.....صدای زنگ تلفن مون رو ....  شنیدن صدای عزیزی پشت خط...صدای خنده های عزیزانمون.....شنیدن صدای پیامی که نوشته "سلام خوبی ؟"  اما پشت همین سلام خوبی جدیش -بدون هیچ کلمه ی محبت آمیزی!- یک دنیا عشق 15 ساله نهفته ست ..... حتی چیزهایی که انقدر عادی شدن که شاید به عنوان موهبت به چشم نیان اما مهم  باشن مثل دیدن هر طلوع تازه خورشید ....

قدر بدونیم.....لذت ببریم.....گیر بیخودی ندیم.....شاد باشیم وشادی کنیم و عشق بورزیم ..... تا میتونیم ...... که :

"قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند                     بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم....."

نظرات (4)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
چه خوبه که بهم رسیدین....
حال خوبی بهم داد اینکه بهئ وصل رسیده این عشق...
عشقتون پایدار و حال دلتون خوب
جمعه 1 تیر 1397 ساعت 00:42
امتیاز: 1 0
پاسخ:
خوش آمدی ایران جون
مرسی عزیزدلم
من هم از دیدن پیامت حال خوبی بهم دست داد
مرسی عزیزم
این پست انگار برای من نوشتی فیلیسیتی ...
حسرت گذشته ی وقتایی من از پا میندازه ... باید کمی بیشتر قدر بدونم .. روزا خیلیییی تند میگذره ... امروز تکرار شدنی نیست ... لذت ببرم ...

مرسی فیلیسیتی :)
دوشنبه 28 خرداد 1397 ساعت 15:36
امتیاز: 1 0
پاسخ:
عزیزم ....
خییییییلی تند رها جون .....
واقعا باورم نمیشه 15 سال از ماجرای من و عشق قدیمی گذشته .....
خواهش میکنم عزیزدلم
نوشته: طیبه از [ ایران ]
فیلیسیتی عزیزم
شاید باور نکنی
شاید اغراق باشه
ولی اونقدر خوب می نویسی که من با دونه دونه ی سلول هام اون حسرت و عشق رو از کلماتت دریافت می کنم.می فهمم.درک می کنم.۱۵ سال با یاد و حسرت کسی زندگی کردن زمان کمی نیست
اگر الان اینارو می گفتی شاید اندکی کمتر درک و باور می کردم اما روزی که عزیزم از عشق قدیمی گفتی هنوز درگیر با ....بودی و اصلا قرار نبود به اونجایی برسه که رسید اما تو اعتراف کردی که و تعریف کردی که ته ته قلبت جای دیگه بوده و همیشه حسرتش رو داری.
برای همین من کاملا باور می کنم.صد درصد
ولی ابلن موقع عشق ورزیه نه زمان حسرت بردن.الان زمان جبرانه.الان زمان شکرگزاریه.من هم بابت اتفاقات خوب برای دوستانم همیشه از خدا تشکر می کنم .که یکیش که بی نهایت خوشحالم کرد ماجرای تو و عشق قدیمی هست
یکشنبه 27 خرداد 1397 ساعت 20:08
امتیاز: 1 0
پاسخ:
طیبه ی عزیزم دوست خوبم
نظر لطفته گلم. و با شناختی که از مهربونیت دارم میدونم در ابراز احساساتت ذره ای اغراق نیست
آخ یادته طیبه جون ....؟؟؟؟ نمیدونی اون روزی که برات گفتم و اعتراف کردم چه دردی کشیدم ..... چه عذاب و دردی تو روحم حس میکردم ....
نه اصلاقرار نبود ، و حتی یک درصد همفکرش رو نمیکردم
چه جمله طلایی نوشتی طیبه جون ،....الان وقت جبران و شکرگزاریه
نوشته: سارا از [ ایران ]
عالی بود این پستت ....
درسته 15 سال رو از دست دادید ولی بجاش یک عشق پخته و خالص و ناب و منحصر بفرد دارید که حالا قدرشو بیش از پیش میدونید...
ما یک همکار آقا داشتیم که توی شهرمون جایی نموند نرفته باشه خواستگاری و کلی هم ایده و نظریه داشت من باب ازدواج و اینکه بشدت سر ازدواج با همکار مخالف بود ....
هر کدوم از همکاران خانوم پیشنهاد میشد با حدت و عصبانیت رد میکرد ...
گذشت و ایشون 5 سال تمام به خواستگاری تعداد زیادی دختر خانوم رفتن ...
و فکر میکنید در نهایت با کی ازدواج کردن؟!!!!!
با همکار مستقیم و هم اتاقیش که در جریان تک تک خواستگاری هاش و نوع نگرشش بود !!!!!
اون همکار خانوم یکی از دوستان خوبمه .. همیشه یک جمله ای داره که میگه : من و همسرم لازم بود این دورانو سپری کنیم و ایشون خیلی جاها بره و شرایط های متفاوتی رو تجربه کنه تا برسه به این نقطه ای که هستیم ...
تا اون خرمالوی نارس عشق توی وجود جفتمون کم کم بالغ بشه و آماده بشیم برای یکی شدن و من از این بابت خوشحالم ...
و حالا شما حس های زیبائی رو تجربه میکنید که به ندرت ممکنه برای کسی پیش بیاد ...
شاد باشید و خوشبخت ...
یکشنبه 27 خرداد 1397 ساعت 08:12
امتیاز: 1 0
پاسخ:
مرسی سارای عزیزم.
اره حرفهات درسته ولی خب ما زیادی پخته شدیم اخه فراق ما دیگه خیلی طولانی شد...15 سال یک عمره واقعا...
ولی خب چه میشه کرد, پیش امده دیگه ....
بقول عشق قدیمی خدا روشکر که الان بهم رسیدیم و همو داریم, الان حسرت 15 سال رو میخوریم واین خیلی بهتر از حسرت مادام العمره به اضافه اینکه الان قدر وقت و همدیگه رو بیشتر میدونیم