X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

یک عاشقانه ی آرام

دالان بهشت ......

پستی که غزل عزیز توی وبش نوشته بود منو پرت کرد به سالها پیش و کتابهایی که میخوندم ... یاد کتاب دالان بهشت افتادم ..... وقتی اون کتاب رو اولین بار خوندم تازه ماجرای جدایی و برهم خوردن نامزدی من و عشق قدیمی پیش اومده بود ..... چه شبها که تا دیر وقت پا به پای کرکتر اصلی داستان اشک ریختم.... و چه وقتها که آرزو کردم کاش من هم مثل مهناز که بعد از سالها به محمد ش رسید ، -حتی پس از سالها - به عشق قدیمیم برسم.....

امروز دوباره یاد اون رمان افتادم .... و یاد شباهتهایی که با  داستان زندگیم داشت.... رفتم سراغ کتاب .... و بازش که کردم اون صفحه ای که مهناز پس از سالها محمد رو میبینه، اومد جلو چشممم....و یکبار دیگه پا به پای مهناز اشک ریختم ........ این بار اما اشک شوق........

به بخش هایی از این کتاب دعوتید :

وارد هال شدم و مثل برق گرفته ها خشکم زد....فکر کردم اشتباه میبینم....نمیتوانستم باور کنم درست میبینم....محمد روی مبل روبروی برادرم امیر نشسته بود....

انگار همه ی صداها وصورتها رو جز صورت محمد از پشت مه غلیظی میدیم. هرکاری میکردم نمیتوانستم خودم را جمع و جور کنم. چشم هایم بی انکه مژه برهم بزنم درچشمهای محمد خیره مانده بود ... (دقیقا حال و روز من بود وقتی که بعد از 13 سال خیلی ناگهانی عشق قدیمی رو دیدم ....)  

باورم نمیشد محمد بود...اینجا ! روبروی من با همان چهره مردانه و معصوم با همان چشمان مهربان و گیرا ....چشمهایی که حالا قدر مهربانی اش را میدانستم و "چهره ای که سالها آرزوی دیدنش را داشتم. آرزویی که جز من و خدای من هیچ کس از آن خبر نداشت "..... (آخ که انگار نویسنده کتاب یا من بودم یا من رو میشناخته ! )

.

.

.

.

چشمانم را بستم و با بسته شدن در اتاق ، در تنهایی و سکوت ماندم....چشم هایم می سوخت... و اشک بی اختیار بر گونه هایم جاری بود...بعد از سالها میدیدم اشک نه قطره قطره که سیل وار ...صورتم را خیس میکند....غلت زدم و صورتم را توی بالش فروکردم تا صدای ترکیدن بغضی که داشت خفه م میکرد ، صدای هق هق درماندگی ام بیرون نرود...قلبم می سوخت و آتش میگرفت و سیل اشک های بی اختیارم حتی ذره ای از تلخی آن آتش نمی کاست....از فشار ناخن هایم به کف دست هایم که برای خفه کردن صدایم مشتشان کرده بودم حس میکردم دست هایم آتش گرفته و می سوزد... شقیقه هایم از فشار دردی که مثل پتک به سرم کوبیده میشد داشت منفجر میشد...توی تاریکی اتاق و لابه لای گریه های بی امانم انگار ناگهان زمان به عقب برگشته بود و من مثل کسی که نامه عملش را جلویش گرفته باشند به گذشته پرتاب شدم....به ده سال قبل.......

.

.

.

.

از این صفحه ها عکس گرفتم و برای عشق قدیمی فرستادم ....زنگ زد.... باهم صحبت کردیم.... لابه لای حرفهاش گفت من هم وقتی دیدمت همین حس رو داشتم....گفت خدا رو شکر که تلخی اون سالها جاش رو داده به شیرینی این روزها ... و حرف زدیم و حرف زدیم ....

و در آخر گفت : چه خوب که هستی....چه خوب که تنهایی هام رو پر کردی.......

نظرات (23)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
سلام
من تازه با وبلاگتون اشنا شدم و تمامی مطالبتون بجز اونا که رمز داشت رو خوندم، خیلی خوب و روون مینویسید
خیلی مشتاقم باقی مطالبتون رو هم بخونم...اینکه اشاره کردین به دالان بهشت چون خیلیییییییی دوست داشتم کتابشو بیشتر مشتاق شدم
دوشنبه 25 تیر 1397 ساعت 10:49
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام نسترن جان
خوش اومدی عزیزم
خوشحالم از حضور پر انرژی و مشتاقت
سلام
میتونم رمز پست ها رو داشته باشم؟
شنبه 23 تیر 1397 ساعت 21:05
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اجازه بدید با هم اشنا شیم بعد
رمز برای کسانی هست که میشناسمشون
نوشته: ساناز از [ ایران ]
فلیسیتی جانم کجایی دوستی؟
انشااله که حال خودت و آقای عشق خوب هست و ایام به خوبی وخوشی درحال سپری شدن باشه دوست جانم
زود بیا دلمون تنگ شده برای حرفا ی قشنگت
چهارشنبه 20 تیر 1397 ساعت 07:49
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هستم سانازی عزیزم
درگیر کارم عزیزم , خیر سرم ترم تموم شده, اوضاع کاری من شلوغ تر شده
چشم عشقم, زود میام زود
بوس
نوشته: زهرا از [ ایران ]
سلام عزیزم میبنم ک درگیر کاری موفق باشی بین کارا منو اون راوی شعر جام و لیلی رو فراموش نکن دو جوان.عاشق دو کبوتر دو قو رو برسون بهم
چهارشنبه 20 تیر 1397 ساعت 03:15
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام به روی ماهت زهرای عزیزم وای چقدر دلم واسه کامنت هات تنگ شده بود
اره عشقم حسابی درگیرم
ای جونم چشم چشم , رو چشم
نوشته: طیبه از [ ایران ]
عشقم من هر روز بی سر و صدا میام وبت سر می زنم
حواسم بهت هست اما فکر می کنم حتما کار داری و خودت زودی میای با انرژی و دوباره می نویسی.
من مشتری هر روزه ی تو هستم
سه‌شنبه 19 تیر 1397 ساعت 23:14
امتیاز: 0 0
پاسخ:
,ای جونم من فدای این مشتری هر روزه بشم
اره عشقم درگیر کارم
میام زودی
سه‌شنبه 19 تیر 1397 ساعت 17:37
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نوشته: ساره از [ ایران ]
سلام و روز بخیر
خب می بینم که حسابی سرتون شلوغه.شما مدرس دوره های ضمن خدمت هستید؟چه حیف نمی تونم تو کلاستون باشم.
سه‌شنبه 19 تیر 1397 ساعت 15:06
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام به روی ماهت عزیزم
بله من همه حا پیدام میشه عین زبل خان
ای جونم
بیا بغلم
نوشته: فرشته از [ ایران ]
خانم دکتر عزیزم کجایی
حداقل بیا یک پست کوچولو برار
سه‌شنبه 19 تیر 1397 ساعت 12:00
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هستم عزیزم
درگیر کار وزارتم
چشم میام بزودی
نوشته: سارا از [ ایران ]
کجایی خانوم دکتر جان؟
امیدوارم همه چیز بر وفق مراد باشه و غرق در خوشی ها باشی تا فرصتی برای سر زدن به اینجا پیش نیومده باشه ...
ما رو از خودت بی خبر نزار ...
سه‌شنبه 19 تیر 1397 ساعت 08:06
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هستم عزیزم
درگیر کارم
جلسات پشت هم وزارت, برگزاری کارگاع برای اساتید و دبیران زبان, و ...
میام بزودی
مرسی یادم بودی سارا جان
نوشته: طیبه از [ ایران ]
کجایی عشقم
دوشنبه 18 تیر 1397 ساعت 12:47
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هستم عزیزم
درگیر کارم ....
میام بزودی
مرسی که سراغ گرفتی طیبه ی عزیزم
نوشته: شوکا از [ انگلستان ]
من فکرمی کردم این رمانا الکیه.این جور عشقا وجود نداره.مثل اینکه وجود داره.ممنون که هستید.عاشقانه هاتون مستدام.
جمعه 15 تیر 1397 ساعت 17:46
امتیاز: 0 0
پاسخ:
وجود داره شوکا جان, خیلیم عمیق و آتشینش وجود داره...
ممنون از شما که میخونید و با کامنتهاتون خوشحالم میکنید
مرسی عزیزدلم
نوشته: فرشته از [ ایران ]
وای عزیزم اقای دکتر اومدن ؟الان من کلی ذوق کردم تو دیگه فکر کم روی ابرها هستی
حسابی لحظه لحظه کیف کن و لذت ببر
جمعه 15 تیر 1397 ساعت 16:42
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه عزیزم هنوز نیامده
نوشته: فرشته از [ ایران ]
سلام عزیزم خوبی
ببخشید دیشب رسیدم از شهر دانشجویی الان پست هات رو خوندم عاشق این همه احساس تو هستم .این کتاب رو نخوندم حتما میزارم تو لیست خوندن
واقعا اقای دکتر چقدر خوشبخته تورو داره
جمعه 15 تیر 1397 ساعت 09:30
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام به روی ماهت عزیزم
رسیدن بخیر
خوش امدی فرشته جون خدا قوت
ای جونم منم عاشق شمام خانم دکتر
لطف داری عزیزم پیغامت رو به آقای دکتر میرسونم در راستی خود لوس کردگی بیشتر در محضر اقای دکتر
چه خوبه که الآن داری عشق ت رو...
پنج‌شنبه 14 تیر 1397 ساعت 21:15
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم ایران جون
نوشته: غ ز ل از [ رومانی ]
الهی عزیزم
چقدر سخت گذشته
ان شالله بعد از این همیشه در کنار هم بمونید و شاد باشید
پنج‌شنبه 14 تیر 1397 ساعت 14:58
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی غزل جون .... غیر قابل وصف .....
مرسی عزیزدلم, ان شا الله
سلام عزیزم
احساسمو قلقلک دادی
منم این رمان رو خیلی سال پیش خوندم الان دلم خواست دوباره بخونم
خداروشکر که به وصال رسیدین
خوشبخت باشین
چهارشنبه 13 تیر 1397 ساعت 11:46
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم
اره خودمم قلقلکم شد از دیشب دارم میخونم
مرسی دوستم
نوشته: سارا از [ ایران ]
یادش بخیر ... منم این رمانو خوندم و همیشه دوست داشتم یه رابطه عاشقانه این مدلی تجربه کنم که از هر کس بریدم دیگه نتونستم برگردم سمتش ... اخلاق گندیه که دارم ...
همسرم هم اجازه نداد که بریده بشه و تا دید داره بریده میشه سریع همه چیزو جفت و جور کرد بدون اطلاع بنده و ما رو نشوند سر سفره عقد چون اخلاق مزخرفم دستش اومده بود ..
چه خوبه حس و حال و حرفهای این روزهاتون ...
عاشقانه هاتون گرم تر از همیشه ...
چهارشنبه 13 تیر 1397 ساعت 09:50
امتیاز: 0 0
پاسخ:
وای سارا جون اینکه همسرت اجازه نداد بریده شه همه چی, خیلی عالیه ... بریدن خیلی سخته دختر ..... من که تجربه اش رو دارم میدونم.... اون وسوسه و حس حسادت لعنتی که نکنه طرف مقابل ازدواج کنه....نکنه دیگه برنگرده....نکنه هیچوقت نتونم داشته باشمش , واقعا روح و روان ادم رو از بین می بره ...
چه خوب که همسرت نگذاشت بریده شین از هم
مرسی عزیزدلم, ان شا الله
نوشته: ساناز از [ ایران ]
وای یهویی دلم خواست دوباره رمان بخونم وای که من چقدر رمان میخوندم و عشق رمان بودم یه کتاب رو یه روزه تموم میکردم مامانم میگفت توکتاب نمیخونی کتاب میخوری ولی الان دیگه نه ولی من همیشه میگم رمان تو زنده نگه داشتن احساسات ادمها خیلی نقش به سزایی داره درسته ازنظر خیلی ها رمان اصلا کتاب نیست و وقت هدر دادنه اما به نظر من رمان خوندن کلی درس و تجربه زندگی توش هست و خیلی مهمه عشق سرزندگی شادابی شیطنت همه وهمه تورمان هست وبس
من که ازهمون اول گفتم خاطره های تو مثل یه کتاب شیرین هست یه رمان که نویسندشو میشناسی و میتونی باهاش ارتباط برقرار کنی خیلی لذت بخشه تازه من بودم فیلمم از روش میساختم
وای فلیستی پیرو پست قبلیت افرین به این جسارت و شجاعت
چهارشنبه 13 تیر 1397 ساعت 09:43
امتیاز: 0 0
پاسخ:
رمان خوندن خیلی لذت بخشه من عاشق رمانم , پر از تجربه است ...
مرسی عزیزم لطف داری
وای پست قبل...
نوشته: هستی از [ ایران ]
چه خوبه که داستانتون ختم به خیر شد.
چهارشنبه 13 تیر 1397 ساعت 08:08
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی عزیزم
منم این رمان دارم. یهو دلم خواست دکباره از اول بخونم :)
چهارشنبه 13 تیر 1397 ساعت 00:42
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خییییلی قشنگه ...
اره منم از,دیشب دارم میخونم دوباره
نوشته: طیبه از [ ایران ]
چه خوب که عکس گرفتی و فرستادی براش
به این میگن یه مدیریت درست بر احساست و بروز اون به طرف مقابل به شکل صحیح
احسنت فیلیسیتی مجبورم.لایک داری
سه‌شنبه 12 تیر 1397 ساعت 22:57
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ای جونم چقدر منو لوس میکنی طیبه جون
مهربونی و قلب پاکت لایک داره عشقم
نوشته: مهدیه از [ ایران ]
از خوندن داستان زندگیتون هیجان زده میشم انگار دارم یک رمان عاشقانه میخونم خدا رو شکر که همدیگر و پیدا کردین
سه‌شنبه 12 تیر 1397 ساعت 22:47
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی مهدیه عزیزم
لطف داری دوستم
نوشته: ساره از [ ایران ]
سلام قلبم از این حجم غم فشرده شد
ولی خدا رو شکر که داستانتونhappy ending بود و ان شاءالله ختم به خیر میشه به زودی فیلیسیتی جون
سه‌شنبه 12 تیر 1397 ساعت 20:46
امتیاز: 0 0
پاسخ:
الهی بگردم قربون قلبت ...
مرسی عزیزدلم, مرسی