X
تبلیغات
زولا

یک عاشقانه ی آرام

اولین جلسه بدون من ....

سلام و صد سلام به عزیزان دلم

آخیش بلاخره فرصت شد بیام بنویسم 

چقدر دلم برای اینجا, برای نوشتن, برای شماها و کامنتهای قشنگ تون تنگ شده بود.

خب بریم سراغ یه خاطره  از قدیما ....

اولین ترمی بود که من و عشق قدیمی جدا شده بودیم.... من دیگه اون ترم باهاش کلاس نگرفتم و با چه دردسری برنامه درسی اون ترمم رو مرتب کردم. جلسه ی اول ترم بود و هرکدوم باید بدون دیگری میرفتیم دانشکده و سر کلاس.... من که حال و روزم غیر قابل وصف بود.... از شدت ناراحتی از صبحش بغض داشتم... و انگار کسی ناجوانمردانه به قلبم چنگ مینداخت....

ساعت 9/30 هم اتاقی هام که هم کلاسیم بودن و تو پست های قبل ازشون گفته بودم همه با محمد کلاس داشتن.... رسم بر این بود که هر ترم همه مون باهم واحد برداریم که همکلاسی هم باشیم...از طرفی ماجرای محمد رو به هیچ کس نگفته بودم و چقدر اون ترم بهانه اوردم که دیگه با محمد واحد برنمیدارم....

القصه الهام و افسانه و حمیده ساعت 9/30 راهی دانشکده شدن و من تک و تنها تو اون خوابگاه دلگیر موندم....

تحمل اتاق برام سخت بود, فکر اینکه دوستام رفتن سر کلاسی که محمد استادش هست, و من دیگه نیستم خیییلی سخت بود...(الان که دارم مینویسم گوله گوله اشکهام میریزه ....) یک لحظه از فکرش بیرون نمی امدم .... هر لحظه تو خیالم تصویر میساختم که الان محمد وارد کلاس شده .... احتمالا فلان رنگ کت و شلوارش رو پوشیده و با فلان پیراهنش ست کرده ..... حالا داره حضور و غیاب میکنه و خط و نشون میکشه و ....

گریه م گرفته بود حسابی .... برای اینکه حال و هوام عوض شه رفتم از اتاق بیرون ..... رفتم دفتر سرپرستی خوابگاه. شیفت خانم فلاح بود ..... خانمی بسیار گرم و صمیمی و خودمونی که با دانشجوها رابطه خیلی خوبی داشت.

نشستم پیشش و بهش گفتم دلتنگم حالم خوب نیست. یکم برام حرف بزنین و خاطره بگید شاید بهتر شدم .... 

اما تمام مدتی که خانم فلاح حرف میزد من انگار فقط چهره و حرکت لبها ش رو میدیدم و انقدر فکرم درگیر و دار محمد بود که هیچی از صدای خانم فلاح نمیشنیدم ....

یه نیم ساعتی حرف زد و من مات ومبهوت سرشار از بغض و تصاویر آزار دهنده ای که تو ذهنم رژه میرفت نگاش میکردم ...انقدر فکرم آزارم میداد که حس میکردم بدنم خسته و کوفته و له شده .... به خانم فلاح گفتم کاری ندارید من انجام بدم سرگرم شم؟ گفت بیا بریم لیست اموال رو چک کنیم و به امور مالی تحویل بدیم. خوشحال شدم فکر میکردم شاید یکم فکرم از این تصاویر و فاجعه ای که در اون گیر افتاده رها شه ....

اما اینطور نبود ..... پریشون و سرگردون خانم فلاح رو با دفتر دستکش تنها گذاشتم و برگشتم اتاقم. اما اونجا هم آرامش نداشتم ....

خواستم حاضر شم برم دانشکده اما فکر اینکه دوباره با محمد روبرو شم منو از این تصمیم منصرف میکرد.....

خدایا چیکار باید میکردم ....؟!

به مامانم هم نمیتونستم زنگ بزنم چون تایم کاری بود ومامان سرکاربودن.....

خواهری هم نداشتم که در چنین مواقعی باهاش حرف بزنم .....

چقدر احساس تنهایی میکردم....

حاضر شدم و زدم از خوابگاه بیرون .... بی هدف راه میرفتم .... یه مرتبه خودم رو جلوی خوابگاه شماره z 1  دیدم ..... یعنی چیزی در حدود 40 دقیقه راه رفته بودم و متوجه نشدم ! رفتم سرپرستی و سراغ دوستام رو گرفتم اما اونا هم دانشکده بودن....

تا ساعت 12 خودم رو تو محوطه خوابگاهها و دانشکده ها سرگرم کردم اما جرات رفتن سمت دانشکده خودمون رو نداشتم. رفتم دانشکده فنی که اونجا تو انجمن علمی یکی از رشته ها مترجم بودم. اقای بزرگ و آقای جمالی بودن. گفتم مقاله جدید نداریم برای ترجمه ؟ از شانس من نداشتن ..... یکم باهاشون مشغول حرف زن شدم از  فعالیتها ی انجمن و ترجمه های مقاله و اینا ... و دیدم هیچ کسی دیکه نیست  منم با دو تا اقا معذب بودم ، در نتیجه از اون دانشکده هم بیرون اومدم. ساعت یک ربع به 12 بود .... رفتم سمت سالن غذا خوری تا بچه ها کلاسشون تموم شه وبیان..

اما چه اومدنی.....! هر سه شون با قیافه های درهم و متعجب در  حالیکه با آب و تاب حرف میزدن رسیدن! چند جمله ای اولشون رو متوجه نشدم....! اما بعد از دو سه جمله متوجه شدم دارن از ناراحتی محمد سرکلاس حرف میزنن.... من هم هیچی نمیتونستم بگم و به رو بیارم....

به الهام که باهاش راحتتر بودم گفتم بیا ما بریم غذا رو تحویل بگیریم.و وقتی از افسانه و حمیده دور شدیم ازش پرسیدم ماجرای امروز کلاس چیه ؟ چرا همتون از استاد حرف میزنین؟! مگه حالش چطور بود ؟!

تو دلم آشوب بود.... حتی با اینکع نامزدی مون رو بهم زده بودیم اما من هنوز محمد رو دوست داشتم و حالش برام مهم بود..... الهام خواست یکم سر به سرم بذاره گفت هیچی بابا تو سرکلاس نبودی بهت گیر  بده و تشر بزنه واسه همین اروم و قرار نداشت ! گفتم الهام جان من امروز واقعا رو مود خوبی نیستم خواهشا این شوخی هات رو بذار واسه یه وقت دیگه و جواب سوال منو بده. الهام دستش رو انداخت گردن من  و عذرخواهی کرد و گفت استاد امروز اخلاقش عجیب بود اصلا حوصله کلاس نداشت بااینکه جلسه ی اول ترم بود ولی استاد ب شدت خسته و دپرس می اومد. اواخر کلاس هم اومد وایساد کنار همون صندلی که همیشه تو مینشستی ، کنار پنجره و از پنجره  بیرون رو نگاه میکرد اما به شدت چهره ش گرفته و تو هم بود .... من داشتم نگاش میکردم خودم دیدم که یه لحظه چشمهاش قرمز شد و خیلی کلافه و بی حوصله کلاس رو تعطیل کرد و حتی بچه ها سوال داشتن واسه جلسه بعد حوصله جواب دادن نداشت با بی حوصلگی و عجله گفت سوالهاتون رو بعدا جواب میدم و با عجله از کلاس رفت بیرون انگار جو کلاس براش قابل تحمل نبود....

خدای من .... چی میشنیدم ..... مات و مبهوت به الهام خیره مونده بودم ..... گفتم آخه چرا ؟

گفت چی بگم والا حتما یه مشکلی داره دیگه .... بعد با خنده و شیطنت گفت شاید شکست عشقی خورده ....! اینو که گفت اشکهای من ریخت ..... گفت واااا خدا مرگم بده تو چرا اشکت ریخت ؟! گفتم هیچی چیزی نیست. از صبح دلتنگم ....

گفت نکنه واسه استاد؟!

گفتم نه ربطی به استاد نداره ..... و بهانه دلتنگی برای مامان اینا رو اوردم گفتم وقتی تازه از خونه میام یکم طول میکشه تا رو روال بیفتم و به دوری عادت کنم.... اما تو دلم طوفانی بود .... آشوبی عجیب ....

ناراحتی خودم ، ندیدن محمد، جای خالیش ، حرفهایی که میشنیدم از کلاسش ، سوالهای پشت هم بچه ها که چرا این ترم با استاد کلاس برنداشتی؟! و حالا .... ناراحتی محمد....بغضش و  چشمهایی که قرمز شده ....

تا دو سه روز بحث داغ خوابگاه ناراحتی محمد سر کلاس  بود و بغض ش و چشمهای قرمزش و با عجله بیرون رفتنش از کلاس....

و من هربار که میشنیدم خدا داند که چه بر سر قلبم می امد ....

تصور  چهره ی غمگینش ، تصور بغضش و چشمهای قرمزش بدترین و آزار دهنده ترین تصویر های دنیا بود ....

چند بار تصمیم گرفتم برم دانشکده ببینمش و دوباره باهاش صحبت کنم ... شاید دوباره بهم برمیگشتیم اما ...وقتی یاد آخرین حرفهاش می افتادم و قاطعیتی که توی تصمیم ش و شرط آخرش برای ازدواجمون می افتادم پشیمون میشدم....

اون روزها با تمام سختیش گذشت .... اون ترم هم .... و ترم های بعد .... و من فارغ التحصیل شدم و از اون شهر و از اون دانشگاه اومدم تهران ....

تا اینکه بعد از سالها سر راه هم قرار گرفتیم.... و بارها خاطرات اون روزها رو مرور کردیم.....اما هر وقت من از آخرین باری که با محمدم حرف زدم محمد فقط سکوت کرد .... تا ایینکه دیشب حرف به حرف کشید و از اون روز حرف زدیم.... از همون روز لعنتی که خبر ناراحتی محمد از گوشه و کنار خوابگاه به گوشم میرسید و من مثل ماهی تو روغن داغ جلز و ولز میکردم و فقط بی صدا تو سکوت اشک میریختم و حتی نمیتونستم با کسی درمیون بگذارم ....

و محمد برای اولین بار حرف زد ....

از سختی اون جلسه ی اول گفت ....

از تب و تاب قبلش که باید من رو سرکلاس ببینه اما نداشته باشه ....

اما نتونه بعد از کلاس به من زنگ بزنه و من میون حرفهام ناخوداگاه بگم استاد و محمد مست بخنده  و بگه بسه تو رو خدا اینجا دیگه نگو استاد و من  غر زنان و اعتراض کنم و بگم عههه خب از بس تو دانشکده و کلاس میگم استاد دیگه عادت کردم...

از دلهره ش که باید برای اولین بار با من روبرو میشد...

از لحظه لحظه ی این مدت که براش زنده میشده و جلو چشمش رژه میرفته ....

از لحظه ای که خواسته حاضر شه ولی یادش افتاده که من سوت سرمه ایش رو خیلی دوست داشتم و همیشه بهش میگفتم سرمه ای بپوش سرمه ای خیلی بهت میاد و انگار فقط رنگ توئه ! و انقدر قلبش از یاداوری این حرف من گرفته که اون روز نتونسته سرمه ای بپوشه و بجاش قهوه ای رو انتخاب کرده ....

از لحظه ای که وارد کلاس شده و اولین جایی رو که جستجو گرانه نگاه کرده صندلی ردیف اول کنار پنجره روبروی تریبون بوده و وقتی جای من رو خالی میبینه قلبش فرو میریزه اما خودش رو دلداری میده شاید بیاد و دیرش شده ... ! اما وقتی لیست کلاس رو باز میکنه اسم من رو نمیبینه باورش میشه من اون درس رو برنداشتم و از شدت ناراحتی بغض میکنه و به یادم میره کنار پنجره وایمیسه اما جای خالی من انقدر ناراحتش میکنه که به شدت بغض میکنه و با عجله کلاس رو تعطیل میکنه و میره پارکینگ تو ماشین ش میشینه و یک دل سیر اشک میریزه ..... و تازه انگار اون موقع میفهمه چی شده و چه اتفاقی افتاده....و باخودش فکر میکنه چطور 15 جلسه ی بعدی رو بدون من بگذرونه و صندلی خالی من رو تحمل کنه ....

از روزهایی که بارها تصمیم میگیره به من برگرده اما فکر اینکه من الان چقدر ازش دلگیر و دل شکسته م و دیگه نمیپذیرمش پشیمون و منصرفش کرده ....

از اینکه وقتی الهام و افسانه و حمیده رو باهم میدیده که من همراهشون نبودم چقدر قلبش فشرده میشده .... واز تمام سالهایی که در تنهایی ، در مصیبتهایی که دیده، در غربت  و در به دری این کشور واون کشور و درنهایت دوباره ایران گذرونده و همیشه این فکر  وغصه همراهش بوده که الان من با کی ازدواج کردم و چه شرایطی دارم و آیا  اصلا یادش هستم یا نه ....

و من این روی سکه ، در تنهایی بی پایانم ، در عشقی عمیق و تمام نشدنی که فقط ازش خاطره وتصویری برام مونده بود و شعرها و دل نوشته هایی دردناک و غمگین که دستهایم را برای نوشتن فریاد میزدند،  سالهای سال رو در این حسرت و وحشت به سر بردم که کدوم زن قلب محمدم رو از آن خودش کرده ....؟!

و حالا ..... من و محمد ....دوباره کنار هم با کوله باری از رنج ها ، جدایی ها ، تنهایی ها و البته تجربه که هیچکدوممون این مرتبه حاضر نیستیم به هیچ قیمتی این رابطه این وصال رو از دست بدیم .....

پ.ن. قدر بدونیم ..... تو رو خدا بیاید قدر بدونیم .... من و محمد خیییییلی ساده و آسون همدیگه رو برای سالهای اوج جوونی و شادی و شادابی مون از دست دادیم ..... و اگر لطف و معجزه خدا نبود هرگز نمیتونستیم دوباره همدیگه رو داشته باشیم.... و الان جز پشیمونی وحسرت چیزی برامون نمونده ....

پس قدر لحظه ها و عزیزان مون رو بدونیم. قدر رابطه هامون رو بدونیم. حتی یک لحظه ش رو بقول انگلیسی ها ویست نکنیم.....

قدر بدونیم .....

مثل من ٍ 35 ساله ی امروز و محمد ٍ 42 ساله که 15 سال دیرتر به این تجربه رسیدیم و معنای واقعی قدر دونستن رو فهمیدیم.....

دیر نشه فقط ! تا زوده قدر بدونیم ....

برم صورتم رو بشورم و بعد به محمد زنگ بزنم بگم چقدر دوستش دارم و چقدر خدا رو شاکرم که دوباره ما رو بهم رسوند حتی بعد از این همه سال .....بگم که این بار با تمام قلبم قدرش رو میدونم و نمیخوام حتی برای یک لحظه ی دیگه نداشته باشمش....

محمدم.....محمد عزیزم .....تمام قلبم.....چقدر خوشحالم که تو این سالها نتونستم با کسی دیگه کنار بیام و چقدر  خوشحالم که محمد من نیز نتونست محمد کسی دیگه بشه .....

خدایا باصورتی خیس از اشک شوق ، اشک عشق ، شکرت ....

خدای عزیزم خدای دوست داشتنی و قادرم که هر چیزی برای ما محاله ، براورده کردنش برای تو کمتر از یک صدم ثانیه ست ، شکرت .....


نظرات (12)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته هات رو که میخونم گریه م میگیره...میشه برای منم دعا کنی؟یعنی برای ما...
دعا کن راه ما هم به وصال برسه...
یکشنبه 14 مرداد 1397 ساعت 20:42
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزم .....
من قابل اگر باشم حتما دعا میکنم ...
الهی به حق آقا قمر بنی هاشم هر چه زودتر به وصال برسی , نه مثل من بعد از 15 سال ....
دیگه سراغ مارو نمیگیری خواهر!
دیشب با همکلاسی در مورد شما صحبت میکردیم.
امیدوارم از این به بعد زندگیتون همش شادی باشه.
دوشنبه 1 مرداد 1397 ساعت 13:07
امتیاز: 1 0
پاسخ:
ای جونم خواهر قشنگه ی منهههه
باور کن خیییلی سرم شلوغه
انگارر نه انگار تابستونه
همیشه به یادتم عزیزم
بزودی و در اولین فرصت تماس میگیرم
نوشته: طیبه از [ ایران ]
یعنی عاشق کامنت گذار و دوستت زهرا خانوم شدم
یکشنبه 31 تیر 1397 ساعت 19:50
امتیاز: 1 0
پاسخ:
آخ گفتی طیبه جون
زهرا جون واقعا واقعا یه دونه ست
نمیدونی چه عشقی میکنم با کامنتهاش
وقتی از گذشته نوشتم و همه دوستان نظر گذاشتن که ما اینها رو تو فیلم قصه ها خوندیم و دیدیم چون خودم توش بودم واقعیتی بود و فیلم و داستان نبود
امروز که پستتونو خوندم اشکام سرازیر شد و فهمیدم راست میگفتن بعضی قصه های زندگی چقدر شبیه داستانهاست یا درستتر اینکه همه این داستانها خیالی نیستن و از زندگیهای واقعی اومدن تو کتابها جا خشک کردن
خداروشکر که بهم رسیدید
عشقتون مانا
یکشنبه 31 تیر 1397 ساعت 11:14
امتیاز: 1 0
پاسخ:
ممنونم از لطفت و پیام قشنگت شیرین عزیز
ببخش که با نوشته هام باعث شدم اشک بریزی
نوشته: زهرا از [ ایران ]
شاید اگه اونموقع میرسیدین به هم مشکلات بیشتری پیش میومد داداشم میگه خدا همه چیو به وقتش بهت میده حالا اینادهیچی ایشالله عروسی جفتمون باهم این یار شما نمیخواد واسه دوستش استین بالادبزنه ای بابا
شنبه 30 تیر 1397 ساعت 20:14
امتیاز: 1 0
پاسخ:
اره زهرا جون اینم هست ..
راست میگیا

بهش میگم زودتر استین ها رو بالا بزنه
نوشته: ساناز از [ ایران ]
اول سلام فلیسیتی جانم خسته نباشی دوست جان خوش اومدی به خونه خودت
بعدش چقدر غم داشت چقدر غصه منم با خوندنش اشک تو چشام جمع شد خیلی سخته واقعا
بجاش الان همه چی عالیه سن فقط عدده بهش فکرنکن دوست جانم درسته چیزایی که اون موقع باعث میشد ادم قهقهه بزنه الان دیگه فقط لبخند رو لبت میاره اما لبخندی که دائمیه واقعیه موندگاره و همیشگیه
لبخندی که به صدتا قهقهه میرزه دوست جانم به سن فکرنکن تو دوره زمونه فعلی دیگه 30 و40 تازه جز اول جوونی بحساب میان
فلیسیتی جانم ارزومه هرچه زودترسقف خونتون یکی بشه لبخند رو لبت همیشگی باشه و ارامش و عشق تو لحظه لحظه زندگیت جاری باشه
شنبه 30 تیر 1397 ساعت 10:20
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سلام به روی ماهت دوست گلم
مرسی گلم خوش باشی
الهی بگردم اون اشکهای در نجفی رو .... ببخشید همه رو ناراحت کردم با این نوشته ی غمگین
قربونت برم مرسی از لطفت عزیزم.
ای جونم مرسی از این ارزوی قشنگت عزیزم
بقول انگلیسی ها
Wish you the same
نوشته: هستی از [ ایران ]
خداروشکر که دوباره بهم رسیدین.
شنبه 30 تیر 1397 ساعت 09:40
امتیاز: 1 0
پاسخ:
مرسی عزیزم
نوشته: سارا از [ ایران ]
چه خاطراتی که با وجود ختم به شیرینی ها شدن بازم دل میسوزه و اشک میریزه ... مثل اینکه دوباره برگشتی به اون روزها و دقیقاً با همون حس و حال ها ...
خدا رو شکر که الان و این لحظه با همید و برای هم ... خدا رو شکر که ختم این ماجرا به خیر شد ... تصور کن اگر الان شرایطتون فرق نکرده بود من با خوندن این نوشته ها اینجا پشت میز کارم باید گوله گوله اشک میریختم ...
چه خوب که خدا هست و خدائی میکنه ...
چه خوب که یکی هست که میدونه قطعه های پازلو چطوری کنار هم بچینه تا در بهترین زمان ممکن عالی ترین نتیجه رو داشته باشه ...
چه خوب که بتونیم با جون و دل بهش اعتماد کنیم حتی توی بدترین شرایط و این خوده ایمانه ...
شاد باشی و همیشه چشم ها و گونه هات خیس از اشک شوق و اشتیاق باشه .
شنبه 30 تیر 1397 ساعت 08:31
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سارای عزیزم ....
چقدر خط به خط کامنتت تو این ساعات آغازین روز اول هفته به من انرژی و شادی داد ...
من این سالها بدون محمد عذابی سنگین کشیدم ... خیلی بیشتر از ظرفیت قلبم.... من تمام لحظاتی که محمد رو نداشتم, بازهم قلبا دوستش داشتم و حسرت از دست دادنش برای قلب عاشقم غمی بی پایان و دردناک بود ...
خاطرات من از اون روزها و سالها انقدر دردناکن که همونطور که خودت گفتی بعد این همه سال اشکم رو جاری میکنه ....
خدا رو شکر بابت همه چی و بابت شما دوستان عزیزم
نوشته: ساره از [ ایران ]
جمعه 29 تیر 1397 ساعت 10:04
امتیاز: 1 0
پاسخ:
نوشته: مهدیه از [ ایران ]
چه جدایی غم انگیزی خدا رو شکر که به وصال ختم شد خوشبخت باشید
جمعه 29 تیر 1397 ساعت 09:24
امتیاز: 1 0
پاسخ:
اره مهدیه جون, جدایی غم انگیز و طولانی ....
13 سال از اخرین باری که دیدمش گذشت تا اینکه دوباره همدیگه رو دیدیم.
مرسی عزیزم
نوشته: طیبه از [ ایران ]
من هم الان خندیدم
پنج‌شنبه 28 تیر 1397 ساعت 22:49
امتیاز: 1 0
پاسخ:
ای جون دلم
خنده ی گل زیباست عزیزدلم
نوشته: طیبه از [ ایران ]
انگار روضه خوندی
همین جور دوقل دوقل اشکام می ریزه
پنج‌شنبه 28 تیر 1397 ساعت 20:38
امتیاز: 1 0
پاسخ:
الهی بگردمتتتت عزیییزممم قربون اشکهای در نجفیت برم من
ببخشید ولی نمیدونم چرا وقتی کامنتت رو خوندم یک عالمه خندیدم
خودمم یک من اشک ریختم موقع نوشتن ش