X
تبلیغات
زولا

یک عاشقانه ی آرام

روزهای تازه و زیبا با عشق قدیمی

سلام و صد سلام به روی ماه عزیزان دلم.

امیدوارم حال دلتون خوب باشه.

عارضم به خدمتتون که همچنان مشغول روزهای تازه و طلایی با عشق قدیمی هستم ، روزهایی که حس میکنم بجای زمین رو ابرها و آسمون راه میرم. روزهایی که انگار تازه دارم با گذروندنشون معنای عمیق و واقعی زندگی رو میفهمم. روزهایی که حس میکنم میشه با تمام وجود به کسی تکیه کرد و تمام نگرانی ها و دغدغه ها رو با کسی در میون گذاشت بدون ترس از قضاوت ، یا حتی اصلا میشه تمام بار تمام این نگرانی ها رو روی دوش یکی دیگه خالی کنی و خودت اندکی بیاسایی.....

این روزها اکثرا برنامه و روال مون اینه که من صبح تا 3 عصر یا دانشگاه ترم تابستون دارم یا وزارت باید برم و عشق قدیمی هم میره دنبال کارهاش و اموراتش ، و بعد از 3 که کارم تموم شد میاد دنبالم و میریم نهار و گشت و گذار تا غروب. غروب هم من برمیگردم خونه و عشق قدیمی هم میره خونه دوستش.

امروز اما خوشبختانه بعد از مدتها ، یک روز خالی داشتم وتونستم نرم وزارت و در نتیجه از صبح با عشق قدیمی همراهش هستم. الانم اومده دنبال مجوز یکی از کتابهاش و من نشستم تو لابی مرکز و از فرصت استفاده کردم تا بیام و حال دل این روزهام رو باهاتون درمیون بگذارم.

از بهترین روزهای این مدت که در کنار عشق قدیمی گذروندم آخر هفته ی گذشته بود که رفتیم قزوین. صبح علی الطلوع ! پنج شنبه بود که عشق قدیمی زنگ زد گفت امروز چیکار کنیم ؟ پیشنهادت چیه؟ یه آن دلم هوای قزوین کرد و  اون قیمه نثار خوشمزه ش .... و عشق قدیمی  هم خیلی استقبال کرد و گفت تا حاضر شی من هم رسیدم پیشت. و یک ساعت بعد من و عشق قدیمی در کنار هم با صدای زیبا و گرم و آسمانی و بی نظیر علی زند وکیلی در اتوبان قزوین بودیم .... ساعت حدودای یک بود که رسیدیم رستوران نمونه. چقدر هم شلوغ بود ... ! یه گوشه ی دنج رو انتخاب کردیم و چقدرم لذت بخش بود که عجله برای نهار خوردن نداشتیم. منم که عاشق اینکه با آرامش و بدون عجله غذا بخورم. اون روزم که خوشبختانه هیچ عجله ای نداشتیم. با ارامش نهار خوردیم و همونجا نماز خوندیم و رفتیم حمام قجر که البته نتونستیم اونطور که خواستیم بازدید کنیم چون خیلی جاهای حمام اونقدر سقف هاش کوتاه بود که عشق قدیمی نمیتونست از اونجا بگذره  حتی یه جاهایی خم میشد باز نمیتونست از اونجا بگذره !

بعدم رفتیم یه بازار سنتی اما اونقدرم آقایون قزوینی از خجالتم درومدن و نگاه های خیره و سنگین کردن که عشق قدیمی گفت موافقی بریم ؟!  گفتم اره حتما اونم از اینجا که اقایونش ماشالله استعداد عجیبی در نگاه کردن دارن !

و رفتیم امامزاده و یکی دو ساعت زیارت و استراحت کردیم و بعدم رفتیم پارک

یه نکته خیلی جالب که تو قزوین خیلی بیشتر از تهران باهاش مواجه بودیم این بود که خیلیا فکر میکردن ما توریستیم و هی میگفتن چرا تنهایین ؟ چرا لیدر ندارین؟!
فرداشم که اون یکی دوست عشق قدیمی برای نهار دعوت کرده بود و روز جمعه مون به مهمونی گذشت

ویکند این هفته هم خونه ی یکی از فامیل های پدری عشق قدیمی رفتیم و باهاشون آشنا شدم و چقدرم خانواده ی گرم و صمیمی بودن. چقدر از بودن در کنارشون احساس آرامش و راحتی داشتم. . و غروب وقتی برگشتم خونه بسیار دلتنگ بودم و دوست داشتم باز هم کنار محمدم باشم و برای رفع دلتنگی غروب جمعه فلش زدم به تلویزیون و سعی کردم از صدای گرم علی زند انرژی و روحیه بگیرم. و هر از گاهی هم عشق قدیمی پیام میداد و حال و احوالات تنهایی من رو میپرسید. و منم که غر میزدم چرا پیشم نیستی...؟!  عشق قدیمیم هم باآرامشی که با صداش ت.و قلبم میریزه میگفت خانم دکترم فردا باید بره سر کار  و باید برای فردا حاضر شه کلی کار داره به کارهاش برسه و شب هم زود بخوابه و من هم صبح میام دنبالش دوباره یک روز کامل پیشش هستم.

دیروزم که سرکار بودم و عصر باعشق قدیمی بودم. امروز اما از صبح کنارشم (البته از دوساعت پیش) ، و وقتی به این فکر میکنم که امروز رو بدون دغدغه و خستگی کاری میتونم کنارش باشم و از هر چیزی کوچکی حتی بوی عطرش که به مشمامم میخوره ، لذت ببرم قلبم گرم میشه.

فردام که بلیط کنسرت گرفتم و میریم کنسرت علی جان زندوکیلی و خیلی خیلی هم هیجان و شور و اشتیاق دارم براش.

کم کم وقت برگشتن عشق قدیمی به شهرش نزدیک میشه و من از الان ناراحتم. و وقتی به روز رفتنش فکر میکنم بغضی میشم.

خب دوستان عزیزم عشق قدیمی اومد من باید برم ، بازهم میام و از حال و روز این روزهام مینویسم.

مرسی از حضورتون و پیامهای پر از محبتتون.

ببخشید که این پستم بخاطر عجله ای که در نوشتن داشتم ، مطالب پراکنده داشت و منسجم نبود.

نظرات (11)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: فرشته از [ ایران ]
چه خوشگل توصیف کردی چقدر خوب اون قدری وقت کردید باهم باشید .من مه قزوین رفتم نه کنسرت وکیلی رو .اتفاقا چند سال پیش شهرمون اومد اما نشد برم
اون قسمتی که مردم فکر کردن شما توریست هستید رو خیلی دوست داشتم فکر جفتتون شکل اروپایی ها و دکترا زبان عمرا اگه کسی شک میکرد
پنج‌شنبه 18 مرداد 1397 ساعت 15:18
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی فرشته جون
اره خوشبختانه
قزوین رو بخاطر رستوران نمونه و قیمه نثارش هم که شدی باید بری
کنسرت هم که بی نظیر و رویایی بود واقعا
باشه عزیزم پس دعوتت میکنم گاهی به وبلاگم سر بزنی تا زودتر اشناشیم دیگه
باشه
باشه
چهارشنبه 17 مرداد 1397 ساعت 08:58
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اگر فرصتی داشم چشم سر میزنم چون من حتی فرصت ندارم به وبلاگ دوستان نزدیک و صمیمیم سر بزنم
اما فرصتی پیش اومد حتما بهت سر میزنم
ممنونم از لطف و دعوتت
سلام
میدونی که مدت کمیه خواننده وبلاگت هستم و رمزتونو ندارم
میتونم رمزتونو داشته اشم؟
اگه دوستداشتید البته
سه‌شنبه 16 مرداد 1397 ساعت 11:44
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم
خودت میدونی که مدت کمیه خواننده م هستی ! پس باالطبع نمیشناسمت عزیزم ! فکر کنم یکبار دیگه هم گفته بودی اگه اشتباه نکنم.
بهرحال دوست دارم بیشتر اشنا شیم بعد رمز رو تقدیم میکنم.
نوشته: زهرا از [ رومانی ]
سلااااااااام
جای ما دوتا خالی
سه‌شنبه 16 مرداد 1397 ساعت 01:42
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام به روی ماهت عزیزدلم
آخ گفتییییی
ایشالا سفر بعدی
نوشته: ساناز از [ ایران ]
سلام فلیسیتی جانم
ازخوشحالیت خوشحال شدم دوست جانم
انسجام مطالب مهم نیست مهم اینه که تو حال دلت خوبه و همین کافیه عزیزم
عاشقانه هاتون مستدام باشه عزیزززم
دوشنبه 15 مرداد 1397 ساعت 11:54
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام به روی ماه دوست قشنگم
قربونت بر من
مرسی از این همه لطف و محبتت نازنینم
نوشته: میترا از [ آلمان ]
چه پستی حالم جا اومد با خوندنش
الهی که همیشه کنار هم باشید و بهتون خوش بگذره
دوست جونی شما که تا قزوین اومدی حیف نباشه همدان نیای؟
یکشنبه 14 مرداد 1397 ساعت 20:57
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قربونت برم عزیزدلم
مرسی میترای عزیزم شما خیلی لطف داری, قزوین رو صبح رفتیم عصر برگشتیم عشقم, ان شا الله به شما هم زحمت میدیم خانم گل
مرسی از محبتت عزیزم
همیشه به خوشی ان شا الله...
یکشنبه 14 مرداد 1397 ساعت 20:50
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قربانت عزیزم
خیلیییی هم خوووب که سرت شلوغ و وقت اینجا نوشتن نداری. و این یعنی حسابی داری لذت میبری :) خوش باشی استاد جانم
یکشنبه 14 مرداد 1397 ساعت 16:36
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی عزیزدلم رهای مهربونمممم
نوشته: هستی از [ ایران ]
چه عالی که این روزها بیشتر با هم بودین. گردش و مسافرت و مهمونی هم نوش جونتون.

کاش سرای سعداالسلطنه هم میرفتین. بازار قدیمی قزوین زیاد جالب نیست و همینطور که گفتین زیاد دید میزنن مردهاشون.

رستوران نمونه هم که عالیه ، نوش جونتون.

شاد باشین و سلامت
یکشنبه 14 مرداد 1397 ساعت 14:58
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی عزیزم
اره رفتیم ....با عجله نوشتم یادم رفت بنویسم
مرسی عزیزم
نوشته: طیبه از [ ایران ]
سلام عشقم
همیشه به خوشی با عشقت و گردش و شادی
الهی این روزای شاد همیشه برقرار باشند و زود زود برید بین الحرمین به همون منظور
یکشنبه 14 مرداد 1397 ساعت 13:21
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام به روی ماهت نازنینم
وای طیبه جوووووون چه دعایی.... چه دعایی ... دختر اشک شوق و شادی اومد تو چشام
نوشته: ساره از [ ایران ]
سلام بر خانم دکتر عزیز
به زودی حضورشون در کنار شما همیشگی میشه ان شاءالله و خوشی هاتون هم مدام.
یکشنبه 14 مرداد 1397 ساعت 10:08
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام به روی ماهت عزیزدلم
ان شا الله، مرسی دوست گلم